هنوز یک ماه نگذشته است. بد جوری دلم هوای مدینه و مکه را کرده.
توی صحن مسجد النبی، یه جایی بین حرم و بقیع، یه زمزمه ای توی دل یا بر زبانت، با آهنگی محزون جاری میشه: «مادر مادر مادر ...». و نا خودآگاه اشک بر گونه هایت جاری می شود. دل بی بهانه می شکند. قدم می زنی و اشگ گونه هایت را می نوازد.
بعد، از روحانی کاروان می پرسی: حاج آقا! این کوچه های بنی هاشم کجاست؟
با دست همون جا را نشون میده....
Aoccdring to rscheearch at Cmabrigde Uinervtisy, it deosn't mttaerin waht oredr the ltteers in a wrod are, the olny iprmoetnt tihngis taht the frist and lsat ltteer be at the rghit pclaeThe rset can be a tatol mses and tou can sitll raed it wouthitporbelmTihs is bcuseae the huamn mnid deos not raed ervey lteter by istlefbut the wrod as a wlohe.end
اتمام دوره کارشناسی.
عمل-پشیمانی.عمل-پشیمانی.عمل-پشیمانی.عمل-پشیمانی.عمل-پشیمانی.عمل-پشیمانی.عمل-پشیمانی.عمل-پشیمانی.عمل-پشیمانی.
اتمام دوره جوانی.
عمل-پشیمانی.عمل-پشیمانی.عمل-پشیمانی.عمل-پشیمانی.عمل-پشیمانی.عمل-پشیمانی.عمل-پشیمانی.عمل-پشیمانی.عمل-پشیمانی.
اتمام دوره زندگی.
مرگ.
پشیمانی.پشیمانی.پشیمانی...
گر صبر کني ...
تا خلق برت ز غوره حلوا آرند.
آخرین روز اعتکاف امسال بود. نماز مغرب و عشاء را خونده بودیم. هرکسی وسایل خودش را جمع کرده بود و داشت می رفت.
آقای ... را دیدم. توی دبیرستان هم معلم شیمی مان بود هم معلم قرآن. خیلی آدم باحالی بود. یه انسان مومن موفق.
توی مسجد هم همه به اش احترام می گذاشتند. چهار - پنج نفری دورش جمع بودند و صحبت می کردند.
مدیر کاروان حج بود. توی این سالهای اخیر سالی چند بار می رفت مکه. می دونست که من هم امسال دارم می رم. البته خودش هم ۵ روز بعد از ما پرواز داشت.
صحبت از حج شد گفت یه حدیثی از امام صادق (ع) هست به این مضنون که : هر کس هزار بار ذکر "ما شاء الله لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم" را با توجه به معنی اش بگوید خدا در همون سال یه نعمت برزگ بهش می ده که یکی اش زیارت بیت الله الحرام است و می تونه چیز های دیگه هم باشه.
پرده دوم:
توی دانشگاه علمی-کاربردی کار می کرد. کارشناس آموزشی بود. می گفت برای عمره دانشجویی سهمیه دانشگاه ما دو نفر دختر بود. ۶۰ نفر ثبت نام کرده بودند. یه دختر اومد و گفت که خیلی دوست دارم برم.
همون حدیث را براش گفتم. خداحافظی کرد و رفت. چند روز بعد اومد نتیجه قرعه کشی را بپرسه.
زنگ زدم تهران و نتیجه را پرسیدم. اسمش ... اسمش در اومده بود. زد زیر گریه ...

