قیصر امین پور.
از کتاب های دبیرستان اندکی با او آشنا شده بودم.
مدتی پیش گزیده اشعارش را از کتابخانه گرفتم. بعضی شعرهاش آنقدر قشنگ بود که آن-لاین(online) حفظ شدم.
آخرین مجموعه شعرش -گلها همه آفتابگردانند- در نمایشگاه بین المللی کتاب ۱۳۸۰عرضه شد و در همان نمایشگاه همه نسخه هاش به فروش رفت. و دیگر هم توی بازار پیدا نمی شد.
امسال هم نمایشگاه منتظر کتاب جدیدش است. (لازم شد یک سری بزنیم).
چند شب پیش دوباره همان گزیده اشعار را دیدم. یکی از شعرهاش تناسب خاصی با وبلاگم داشت:
الفباي درد ازلبم ميتراود
نه شبنم ، كه خون از شبم ميتراود
سه حرف است مضمون سيپاره دل
الف . لام . ميم . از لبم ميتراود
چنان گرم هذيان عشقم كه آتش
به جاي عرق از تبم ميتراود
ز دل بر لبم تا دعايي برآيد
اجابت زهر ياربم ميتراود
ز دين ريا بي نيازم، بنازم
به كفري كه از مذهبم ميتراود
قیصر امین پور در گتوند خوزستان به دنیا آمد. در رشته دامپزشکی دانشگاه تهران قبول شد. پس از مدتی به دلیل علاقه وافر به ادبیات تغییر رشته داد. وی دبیر شعر هفته نامه سروش بود.
مدتی در دانشگاه الزهرا تدریس کرد. وی رساله پاياننامه دكترای خود را با عنوان ”سنت و نوآوري در شعر معاصر ” زیر نظر دکتر شفیعی کدکنی به اتمام رساند.
ظهر روز دهم، آينههاي ناگهان، گلها همه آفتابگردانند از آثار اویند.
وی عضو پيوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسي است.
او چند سالی است که از عوارض ناشی از تصادف رانندگی رنج می برد. اگر شنونده رادیو پیام باشید هر وقت سهیل محمودی یا ساعد باقری یا صالح اعلا یادی از او می کنند، برای او شفای عاجل آرزو می کنند.
چند شعر:
حسرت هميشگي
حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه ميكني :
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي !
پيش از آن كه با خبر شوي !
لحظه عزيمت تو ناگزيز ميشود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي !
ناگهان
چقدرزود
دير ميشود !
قاف
و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا كه نام كوچك من
آغاز ميشود!
پی نوشت:
برخی اطلاعات از انجمن شاعران ایران است.
راه هزار چاره گر از چار سو ببست.
پی نوشت:
هرچند همچون جنازه ای خسته ام و در حال جان کندن، ولی آرامم و خوشحال.
ما را به میزبانی صیاد الفتی است.

پارک چیتگر را در تلویزیون دیده بودم.
پیست مخصوص دوچرخه سواری. و یک پارک جنگلی خوش آب و هوا.
خیلی دوست داشتم یک روزی بروم. ولی به نظرم دور از دست رس بود. چون توی این چند سالی که تهرانم درکه و دربند هم برفته بودم.
فکر می کردم شمال تهران باشد.
بعد از عید که سوار مترو بودم، روی راهنمای خطوط مترو، دیدم که بین ایستگاه تهران تا کرج نوشته : چیتگر.
و این یعنی ۲۰ دقیقه تا خوابگاه.
جمعه پیش وقتی صبح آمدم اتاق دیدم بروبچ نیستند. وقتی برگشتند نعره ها بزدیم. که بچه ها رفته بودند چیتگر و جای ما هم از قرار معلوم خالی بوده.
امروز صبح زود بیدار شدیم و حاضر شدیم و برفتیم و برسیدیم.
۳ تا دوچرخه گرفتیم و افتادیم توی پیست و شروع کردیم توی جنگل(!) به سربالا و سرزیری رفتن.
بعد از یک ساعت که یک دور کامل زدیم، دوچرخه ها را پس دادیم.
رفتیم یه جای خلوت روی کوه(!) زیر سایه نشستیم و بساط را علم کردیم.
حافظ و گلستان سعدی را بیرون آوردیم. و آهنگ "مطرب مهتاب روی" شهرام ناظری را گذاشتیم. اول برای هم فال گرفتیم. فال من این بود:
مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش
دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی
بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش
من همان به که از او نیک نگه دارم دل
که بد و نیک ندیدهست و ندارد نگهش
بوی شیر از لب همچون شکرش میآید
گر چه خون میچکد از شیوه چشم سیهش
چارده ساله بتی چابک شیرین دارم
که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش
از پی آن گل نورسته دل ما یا رب
خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش
یار دلدار من ار قلب بدین سان شکند
ببرد زود به جانداری خود پادشهش
جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در
صدف سینه حافظ بود آرامگهش
بعد هم رفتم سراغ حکایت های استاد سخن. از اخلاق درویشان و فواید خاموشی و ... خواندیم و صفا کردیم.
بعد هم راه افتادیم و در حالی که بین درختها قدم می زدیم، تصنیف فریاد شجریان را پخش کردیم و همخوانی کردیم و حال خوشی دست داد. چند تا عکس هم گرفتیم.
برگشتیم.
پی نوشت:
این لحظات بهترین خاطره های فردایند.
دوست دارم عکس هاش را هم بذارم.

