این تشنگی و عطش.
این سرگردانی و این سرگرانی.
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود.
ای عجب از ما تشنگان که آب را فراموش کرده ایم.
حکایت این بستن ها و شکستن ها.
امشب دوباره موسم بستن است.
هرچند شاید همان حکایت همیشگی است.
حکایت غریبی است این رمیدن ها.
امشب کاری کن که فردا ذکر صبح و شامم باشد، چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را.
امشب اگر جلوه کنی، اگر چهره گشایی، می دانم که دیگر بر نمی گردم. چشم مسافر چو بر جمال تو افتد عزم رحیلش بدل شود به اقامت.
بگذار امشب در کوی تو ماندگار شوم.
نگذار با اولین صبحانه، همه چیز فراموشمان شود. نگذار یادمان برود که داشتیم طلب عفو می کردیم.
شب طلمت و بیابان به کجا توان رسیدن
مگر آنکه شمع رویت به رهم چراغ دارد.

البته یک دلیل منطقی آن این است که من معمولا دیر به دیر خانه می آمدم. و آنهم برای تعطیلات و استراحت و فراغت از درس و دانشگاه.
و کسی که هیچ برنامه ای جز استراحت ندارد و کتابی هم همراه نمی آورد، زمان زیادی را ناچار است که در پای تلویزیون بریزد.
به همین خاطر معمولا برای گذران وقت تلویزیون می دیدم.
ولی الان قضیه یک کمی فرق دارد. یعنی جبر تبدیل به اختیار و اختیار تبدیل به اشتیاق شده.
این شبکه آموزش هم بر خلاف نگاه اول ، شبکه باحالی است.
یکی از برنامه هایش خیلی به دل من نشسته و برای دیدنش انتظار می کشم. اسم برنامه "از شمال تا جنوب" است. برنامه دوبله شده است و اسم اصلی آن from north to south است.
مستندی است که در آن شخصی از قطب شمال (دقیقا از آن نقطه ای که کره های جغرافیایی گردش می کنند)سفری را به قطب جنوب آغاز می کند. و از شهر ها و کشور های مختلف عبور می کند. در طول مسیر بارها وسیله نقیله و سفر عوض می شود. از هواپیماهای کوچک قطبی و اسنوموبیل(snowmobile) و کشتی گرفته تا قطار و اتوبوس و... .
از جزایر اسکاندیناوی و نروژ گذشته و به فنلاند و شوروی و ترکیه رفته و بعد زا مصر الان به سودان رسیده است.
البته این برنامه حدود کمتر از دودهه پیش پر شده. از آنجایی که هنوز شوروی از هم نپاشیده و تازه گورباچوف دستگیر شده است.
شخصیت اصلی سفر فردی انگلیسی و بسیار بامزه است و مثلا می خواهد دور دنیا در 80 روز را بازسازی کند.
آنچه در این سفر دیده می شود بسیار جالب و جذاب است.
ساعت پخش آن 13:55 است.
پی نوشت:
نرم افزار حافظ روی دسکتاب این بیت را نقش بسته:
با چشم و ابروی تو چه تدبیر دل کنم
وه زاین کمان که بر من بیمار می کشی
رنگ رخ خود به رنگ عناب کنم
این عقل فضول پیشه را مشتی می
بر روی زنم چنانکه در خواب کنم.
پی نوشت:
شعر از خیام.
عکس از مقبره خیام که خودم چند وقت پیش در سفر نیشابور گرفتم.

چند وقت پیش برای تنوع عوضش کردم. می خواستم دوباره همین را بذارم. ولی عکس اصلی را گم کردم. دیشب خیلی گشتم تا دوباره توی اینترنت پیداش کردم.
چهره خندان شمع آفت پروانه شد.
مور چه داند که بر دیواره اهرام ثلاثه قدم بر میدارد یا بر خشتی خام.
در بین شبهای قدر، 21 رمضان حال و هوای دیگری دارد.
عجیب حزن آلود است. شبی که خدا وعده داده است که بی بهانه ببخشاید، چرا این گونه گریه آلود است.
در این شبها مهم نیست چقدر دیندار و نماز خوان و هیئتی باشی در شبها همه بی آنکه بدانند یا ندانند غمگینند. در سحر گاه این شب انسان به درازای نسلها و سالها و قرنها یتیم شد.
دلم می گوید اگر از بین این همه شب یکی شب قدر است، آن شب شب 21 رمضان است. تنها در این شب است که خدا شهادت را برای علی (ع) تنهایش می خواهد. شبی که از هزار ماه برتر است. بهترین شب است برای شهادت. برای رستگاری این ابرمرد. سراسر شعله عشق.
حافظ لابد از زبان او می گوبد که:
زین آتش نهفته که در سینه من است خورشید شعله ای است که در آسمان گرفت
بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
امشب غم عالم بر سرم خراب می شود. امشب اجزای وجودم اجزای هستی اشک می ریزند.
در این بیغوله خاکی بدون تو چه کنم.
اگر در دعای کمیلش می خوانم "و ان فرقت بینی و بین احبائک ...لاصرخن الیک صراخ المستصرخین" احبائک، علی است.
ای که گفتی فمن یمت یرنی1 دل فدای کلام دلجویت
کاش روزی هزار مرتبه من مُردمی تا بدیدمی رویت
پی نوشت:
نقل به مضمون: هر کسی از شیعیانم بمیرد در لحظه مرگ مرا می بیند.
دلا در روزه مهمان خدایی طعام آسمانی را سرایی
در این مه چون در دوزخ ببندی هزاران در ز جنت برگشایی
نخواهد ماند این یخ زود بفروش بیاموز از خدا این کدخدایی
برون کن خرقه کان زین چار رقعهست ترابی آتشی آبی هوایی
برهنه کن تو جزو جان و بنما ز خرقه گر به کل بیرون نیایی
بیامد جان که عذر عشق خواهد که عفوم کن که جان عذرهایی
در این مه عذر ما بپذیر ای عشق خطا کردیم ای ترک خطایی
به خنده گوید او دستت گرفتم که میدانم که بس بیدست و پایی
تو را پرهیز فرمودم طبیبم که تو رنجور این خوف و رجایی
بکن پرهیز تا شربت بسازم که تا دور ابد باخود نیایی
خمش کردم که شرحش عشق گوید که گفت او است جان را جان فزایی

