.

این شعر را خیلی دوست دارم. سالیانی پیش از این یه برنامه ای از تلویزیون پخش می شد.
اسمش یادم نیست. قطار؟ ایستگاه؟ ...
فقط یادم هست یه قسمتش یه قطار در حرکت بود و در راه-روی قطار کسی ایستاده بود. و به بیرون نگاه می کرد و بهروز بقایی این شعر را می خواند:
.
این روزها که می گذرد،
هر روز احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده یک لحظه وقت داشته باشند
تا سر بلند باشند و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا چشم های خسته ی خواب آلود
از پشت پنجره تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه ی جنگل را
در آب بنگرند
آن روز پرواز دست های صمیمی
در جستجوی دوست آغاز می شود
روزی که روز تازه ی پرواز
روزی که نامه ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه ای بفرستیم
صندوق های پستی آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند
روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند:
"تنها ورود گردن کج،ممنوع"
و زانوان خسته ی مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود
وقصه های واقعی امروز خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی پایان خوب داشته باشند
روز وفور لبخند
لبخند بی دریغ
لبخند بی مضایقه ی چشم ها
آن روز بی چشمداشت بودن لبخند
قانون مهربانی است
روزی که شاعران ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند
روزی که روی قیمت احساس مثل لباس صحبت نمی کنند
پروانه های خشک شده آن روز
از لای برگ های کتاب شعر
پرواز می کنند
و خواب در دهان مسلسل ها
خمیازه می کشد
و کفش های کهنه ی سربازی
در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند
روزی که توپ ها
در دست کودکان
از باد پر شوند
روزی که سبز، زرد نباشد
گل ها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند بشکفند
دل ها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
با چشم ها دورغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید
آن روز دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه ی باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب،عمومی است
دریا و آفتاب در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی محتاج استخاره نباشد
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به درآیید!
ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز آمدنت روشن!
این روزها که می گذرد هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟
پی نوشت:
خوابی که تعبیر نشد...
در برگریز درد لگدکوب می شوی
سروی، ولی تکیده تر از چوب می شوی
با گیسوان سربی و آن چهره صبور
داری شبیه حضرت ایوب می شوی
قیصر نبود آن که برآمد به جلجتا
تو کیستی که یکسره مصلوب می شوی؟!
لبخند بر لبان تو پرپر نمی شود
از موج درد، گرچه پر آشوب می شوی
قانون عشق سوختن است و به قدر درد
محبوب آستانه محبوب می شوی
من خواب دیده ام... به خدا خوب می شوی!
پی نوشت:
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد...
تقدیم به شاعر دردواره ها

خون گریه
دیده در ماتم تو اشک فشان است هنوز
چشم خورشید به چشمت نگران است هنوز
گرچه رفتی و غمت بر دل مسکین افتاد
دلم از دیدن تو پر هیجان است هنوز
گرچه از فوت و فن عشق خبردار نِیَم
عشق تو بر دل و بر سینه و جان است هنوز
ای غزل واره ی پُر دردِ سفرکرده، مرو
قیصرِ شعر، غزل در فوران است هنوز
بعد تو هیچ گلی در پی خورشید نبود
جستجو کردن تو در جریان است هنوز
سر به دیوار و دلم ابری و چشمم خونی است
چشم خونبار به راهت نگران است هنوز
ناگهان آینه ای با خبر مرگ شکست
شاعری گفت که انگار خزان است هنوز
گرچه وارستی و در پای حبیب افتادی
مرگ تو بر من رنجور گران است هنوز
پی نوشت:
-کم ما گیر و عذر ما بپذیر بیش از این بر نیامد از دستم
-علیرضا قزوه در عشق علیه السلام و سعید بیابانکی در سنگچین برای او زیباتر سروده اند.
-عکس از خبرگزاری مهر

قیصر امین پور مرد.
خبر کوتاه و سنگین.
مثل اینکه در این خزان شعرا این بار نوبت قیصر بود.
مدتها با بیماری دست به گریبان بود.
برای من که لحظات زیبایم با جوشش اندیشه شعری او آمیخته بود، روز حزن آلودی است. دیر با او مانوس شدم ولی مثل چیزی بود که گم کرده باشم و بیابم.
گلهایی که همه آفتابگردان بودند امروز به دنبال آفتاب شان می گشتند.
و قاف آخر عشق است
جایی که نام کوچک من آغاز می شود.(قیصر)
از جمع سه رفیق سفر و حذر که نامشان در شعر بعد از انقلاب جاودانه بود فقط قیصر باقی بود. سلمان هراتی پیش تر و سید حسن حسینی اخیر و قیصر امین پور به تازگی بار سفر بستند. و از آن عکس سه نفره دیگر کسی در این دنیای فانی نیست.
او به کالبد رباعی و دوبیتی پس از انقلاب جان تازه ای دمید.
الهی به زیبایی سادگی به والایی اوج افتادگی
رهایم مکن جز به بند غمت اسیرم مکن جز به آزادگی.
به سر موی دوست دل بستم رفت عمر و هنوز پا بستم
کم ما گیر و عذر ما بپذیر بیش از این بر نیامد از دستم
دیگر برای کتاب جدیدی از او نمایشگاه کتاب را زیر و رو نمی کنم.دیگر لحظه شماری برای انتشار دستور زبانهای عشق تمام شد.
باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان چقدر زود دیر می شود.(قیصر امین پور)
ناگهان چقدر زود دیر شد.و شعرهای تو هنوز ناتمام.
بعد از نوشتن مطلب بالا گشتی در وبلاگ ها زدم. هر جا که رفتم حرف از تو بود و رفتنت. امروز حتی روز عزای وبلاگ ها بود.
رفتنت سخت به قلبم چنگ می زند. می دانستم می روی نمی دانستم این قدر غبار غمت بر سینه سنگین است.
دیگران را نمی دانم ولی احساس می کنم اگر کسی برای این ضایعه به ما تسلیت بگوید سزا است.
مظاهر صالحی در حکابت دوست و نرگسی در نرگسی و م.ح.امینی در روزانه و امید مهدی نژاد در از قبیل زندگان و یمحمدکاظم کاظمی یادش کرده اند.
پیش تر درباره او در الف-لام-میم:
امروز دیدم که امید مهدی نژاد از شاعران جوان در وبلاگ خود (از قبیل زندگان) شعری سروده است تقدیم به او:
تاریک و سرد، مثل زمین، آسمانمان
اینگونه شد به لطف شما داستانمان
دلخوش به قصههای قدیمی، نشستهایم
تا از غبار سربرسد قهرمانمان
فریادها به ناله و نفرین بدل شدند
فرسود در غبارِ غریبی فغانمان
تا آمدیم از تو بگوییم، دوستان
دادند گوشهای کری را نشانمان
حالا بدون اسم تو محصور ماندهاست
در چارچوب بستهی دنیا جهانمان
ما خود شکستهایم در این آزمونِ تلخ
دیگر بگو خدا نکند امتحانمان
ای بادهای بیجهت! ای بادهای کور!
بازیچه شد به دست شما بادبانمان
حالا شریک کسب شماییم و بیدریغ
آغشته با هزار دروغ است نانمان
با لقمههای چرب شما بسته میشود
تا وا به حرف تلخ نگردد دهانمان
من پس از خواندن کتاب "قصه سنگ و خشت" او از شعر او در شگفت شدم و ارادت خاصی به تازیانه های شعر او پیدا کزدم. برای او احترام فوق العاده ای قائلم. و ای دریغ که گیتی این چنین افرادی کم بیاورد.
مقاله زیر نوشته اوست در وبلاگش که ابتدا آن را در وبلاگ دوست عزیزم محمد حسین امینی دیدم.
محمدکاظم کاظمی
لهجه فارسی افغانستان در چهارخانه
یادآوری.
این نوشته، تاملی است دربارة مجموعة تلویزیونی «چهارخانه» که هماکنون هر شب از شبکه سه سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش میشود. من این مطلب را برای روزنامة «جام جم» که به واقع ارگان نشراتی صدا و سیمای ایران است فرستادم، ولی متولیان امر در آن نشریه از چاپ آن خودداری کردند. بنابراین من بهتر میبینم آن را در وبلاگ خویش، یعنی تنها جایی که در آن اختیار تمام دارم، درج کنم، چون به نظر میرسد که مطرح کردن این سخنان در مطبوعات ایران، نوعی شناکردن بر خلاف جریان آب است.
بسيار رنجبار است كه كسي لهجهات، اين ركن مهم هويتت را به سخره بگيرد. و رنجبارتر اين است كه لهجهاي نازيبا و ناخوشايند را به تو نسبت دهند و آن را به نام تو به سخره بگيرند. و اين رنجي است مضاعف.
ما مهاجران افغان در ايران، هر شب با ديدن مجموعه طنز «چهارخانه» چنين رنجي را متحمل ميشويم. البته ما مردم، فرزند رنجيم و با آن بزرگ شدهايم، ولي اين بار، دشواري در اين است كه زبانمان را به سُخره گرفتهاند و زبان خانة حقيقت آدمي است.
باري، من به ديگر جوانب شخصيتي با عنوان «نذير شنبه» در اين مجموعه درنميپيچم و از اينها به اختصار ميگذرم كه در افغانستان كسي را «شنبه» و «يك شنبه» نام نمينهند و خود ميدانند كه اينها نام روزهاي هفته است، نه نام آدميان. فقط كلمة «جمعه» آن هم به خاطر قداستي كه دارد، وارد بعضي نامهاي ما شده است، مثل «جمعهگل» و امثال اينها. و نيز به اين موضوع نميپيچم كه نحوة حضور اين شخصيت و اين كه به مرور زمان، از كارگري به مراتب و شئون ديگر اجتماعي ميرسد و حتي جاي را براي ديگران هم تنگ ميكند، خود كنايهگونهاي است بر حضور مردم مهاجر افغانستان در ايران.
باري، نقطة تأكيد و گلاية اصلي من كه حدود بيست سال است در اين مملكت قلم ميزنم و دربارة زبان فارسي افغانستان و ايران پژوهشهايي كمابيش هم داشتهام، اين است كه بهسخرهگرفتن لهجة هر فارسيزبان، چه ايراني و چه غيرايراني، در اين روزگاري كه ما فارسيزبانان نياز به همراهي و همسويي با هم داريم، كاري است ناستودني. اين بسيار فرق ميكند با اين كه در برنامة كودك، لهجة فلان قبيلة افريقايي را تقليد ميكنند (مثلاً در برنامة فيتيله) چون تشابه يا عدم تشابه اين صورت تقليدشده با اصل آن، نه چندان محرز است و نه چندان مهم.
از اين گذشته، چنان كه پيشتر اشاره كردم، اين تقليد از لهجة افغانستان، متأسفانه بسيار مضحك و ناشيانه از كار درآمده است. شايد بگوييد اين ويژگي يك برنامة طنز است، ولي همگان نيك ميدانيم كه طنزآميزبودن يك مجموعة تلويزيوني، نميتواند جوازي براي به سخرهگرفتن لهجهها باشد، چون يك طنز واقعي، بايد بيش از لهجههاي خندهآور، بر عناصر باطنيتر و عميقتري متكي باشد، بهگونهاي كه با يك لهجة معيار و بهنجار نيز تأثير خود را برجاي گذارد، چنان كه ديگر شخصيتهاي اين مجموعه، لهجههايي سالم و مطابق هنجار دارند. اگر در اينجا نيز ما شخصيتي ميداشتيم كه تا حدود زيادي معرّف چهرة واقعي مردم افغانستان باشد، البته جاي چنين چند و چوني نبود.
از آن گذشته، من نميدانم كه چرا فقط در برنامههاي طنز نوبت به ما مردم ميرسد و چرا كمتر اتفاق افتاده است كه در مجموعههاي تلويزيوني، باري يك افغان واقعي، با همان رفتار و گفتار طبيعي خودش نشان داده شود، تا حداقل زمينة شناخت بهتر ميان همزبانان فراهم آيد. به راستي شما ميخواهيد از همزبانانتان در آن سوي مرز، يعني از بخش عمدهاي از فارسيزبانان دنيا، چه تصويري به مردم خود ارائه كنيد؟ به راستي اين به نفع اين حوزة زباني و فرهنگي است؟
البته سازندگان مجموعه، گويا براي پيشگيري از انتقادهايي كه از اين رهگذر بر كارشان وارد ميشود، داستان را چنين تنظيم كردهاند كه اين «شنبه» به واقع يك ايراني است كه خود را افغان وانمود كرده است. ولي اين تمهيد، در كل مجموعه بسيار كمرنگ است و در هر حال، اين شخصيت از هر جايي باشد، گويا لهجة افغانستان را تقليد ميكند و تأثير منفي خود را بر جاي ميگذارد.
باري، چنان كه گفتيم، دردآور اين است كه آنچه با عنوان لهجة افغانستان در اين مجموعه به نمايش درآمده است، با لهجة فصيح، شيرين و فاخر مردم اين كشور تفاوتي بسيار دارد. زبان فارسي در افغانستان، از جهاتي، دستنخورده، خالص و باستانگونه (آركائيك) باقي مانده است، به گونهاي كه ميتواند يادآور لهجة فارسي كهن، حتي فارسي كهن ايران كنوني باشد.
نماياندن درست و صادقانة لهجة مردم افغانستان، به واقع تصويركردن بخشي از تاريخ پرافتخار زبان ادب فارسي است. اين لهجه ميتواند همانند يك شيء تاريخي گرانبها براي مردم ايران نيز جذاب باشد. ما شنيدهايم داستان حيرتكردن استادان دانشگاه ايران را از اين جملة يك دختر فقير در كابل كه به دوستش گفته بود «شرمت باد، از بيگانه دريوزه ميكني؟»1 و ديدهايم كه يك نويسندة صاحبنام ايران، باري نام مقالهاش را از گفتارهاي يك كارگر افغان انتخاب كرده بود كه «از تلخ پروا نيست».2
چنان كه پژوهشگران زبان و ادب فارسي مسجل كردهاند، لهجة فارسي افغانستان و تاجيكستان، بهويژه در نظام آوايي خود، با لهجة كهن فارسي قرابت بسياري دارد. بررسي شعر مولانا، فردوسي و حتي حافظ، نشان دادهاست كه قرائت درست شعر آنان، بيش از آن كه به لهجة رايج در ايران كنوني نزديك باشد، به لهجة افغانستان نزديك است. مثالها و شواهد اين بحث، بسيار است و من فقط به منابع مورد نظر ارجاع ميدهم.3
با اين وصف، ميتوان گفت كه ما در افغانستان امروز، به واقع لهجة ايران قديم را ميبينيم، كه مردم آن روز طوس و اصفهان و شيراز بدان سخن ميگفتهاند. در ايران، همانگونه كه تحولات سازندة زبان بيشتر بوده است، گويش فارسي نيز بيشتر تغيير كرده است، ولي در افغانستان به تبع ركود نسبي زبان، لهجة قديم سالمتر باقي مانده است. يادآوري ميكنم كه اين سخن ما دربارة لهجة واقعي مردم افغانستان است، نه آنچه از زبان نذير شنبه و آن دوستش در مجموعة «چهارخانه» ميشنويم.
براي ما مردم افغانستان ماية مباهات است كه بعضي واژگان كهن فارسي را حفظ كردهايم. بسياري از ما، به «اجاق»، «آتشدان» ميگوييم; به «چكمه»، «موزه» ميگوييم; به «شلوار»، «ازار» ميگوييم; به «سفره»، «دسترخوان» (دستارخوان) ميگوييم و كسي كه با اين واژگان آشنا باشد، لاجرم شاهنامة فردوسي و تاريخ بيهقي و ديگر متون كهن فارسي را بهتر درك ميكند.
ولي به همان ميزان، ماية دريغ است كه در شبكههاي گوناگون صدا و سيما، تقريباً هيچگاه به اين ذخاير زباني اشارهاي نشده و راهي براي دادوستدهاي سازنده كه پيوستگي بيشتر ميان فارسيزبانان را سبب خواهد شد، باز نشده است.
با اين وصف، به نظر ميرسد آنچه در مجموعة «چهارخانه» ديده ميشود ـ صرف نظر از جوانب اجتماعي و كنايههاي خاص آن ـ كاري در راستاي شناخت و همدلي بيشتر ميان فارسيزبانان نيست. حتي ميتوان گفت در اين مجموعه، به صورت غيرمستقيم، لهجة فاخر فارسي قديم ايران نيز به سخره گرفته شده است.
پينوشتها
1. شفيعي كدكني، محمدرضا، موسيقي شعر; چاپ دوم، تهران: آگاه، ۱۳۶۸ صفحة ۲۶.
2. عنوان مقالهاي است از يوسفعلي ميرشكاك كه متأسفانه نشاني آن را در اين لحظه ندارم.
3. شواهد اين بحث را ميتوانيد در اين منابع بيابيد:
ـ روان فرهادي، عبدالغفور، «ياري شاهنامه در پژوهشِ تلفّظِ واژههاي فارسي»، برگ بيبرگي، به كوشش نجيب مايل هروي; چاپ اول، تهران: طرح نو، ۱۳۷۸، صص ۱۴۱ ـ ۱۷۲.
ـ فكرت، محمدآصف، «لهجة بلخ و دريافت بهتر سخن مولوي»; نثر دري افغانستان; جلد دوم، چاپ اول، پشاور: بنياد انتشارات جيهاني، ۱۳۸۰.
ـ وحيديان كاميار، تقي; «زبان فارسي در عصر حافظ»، در قلمرو زبان و ادبيات فارسي، چاپ اول، مشهد: انتشارات محقق، ۱۳۷۶، صص ۱۵۱ ـ ۱۹۴.
ـ بهار، محمد تقي; سبكشناسي: تاريخ تطوّر نثر فارسي; ۳ جلد، چاپ نهم، تهران: مجيد، ۱۳۷۶، صفحات
۲۲۸، ۲۳۰، ۲۳۴، ۳۵۱، ۳۷۸، ۳۹۴ و ۶۳۲.
تازه دیروز عصر یادم افتاد.
مسئول برگزاری مراسم م.ا بود. یکی از ۲-۳ بهترین دوستام.
تو این یکی دو ماهه له شده بود. به قول یکی دیگه از دوستام پوستش خیلی کلفته وگرنه تا حالا هزار بار فرار کرده بود.
سید جواد هاشمی (بازیگر تاتر و سینما) و سید احمد خاتمی (امام جمعه تهران و عضو خبرگان) مهمترین مهمانان مراسم بودند.
با این که من هیچ کاری نکرده بودم ولی دیشب از شدت پا درد نخوابیدم.
مایکل بالاخره پس از 5 ماه مسافرت به قطب جنوب رسید.
و سفر شمال به جنوبش خاتمه یافت.
داشتم فکر می کردم که چقدر خوب می شد اگر یک سفر از شمال به جنوب در ایران راه می انداختیم.
مثلا از تبریز یا اردبیل راه می افتادیم و به بوشهر یا چابهار تمام می کردیم.
البته فعلا که باید درس ها را مرور کرد هرچه باشد یکی دو ماه دیگر کنکور ارشد داریم.
شنیدم که (البته یه چیز واضحی هم بود) جای من در خوابگاه خیلی خالیه.
یعنی خوابگاه بدون من صفایی نداره.(عجب رویی دارم)
یاد پارسال افتادم. و پیرانه سرم عشق جوانی و غیره.
البته چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد. بر می گردم.
نمی دانم چرا کسانی که خوابگاهی بوده اند تفاوتهای آشکاری با بقیه دارند.
به نطرم اگر دلیل سربازی رفتن "مرد شدن" است یعنی "سختی های سربازی آدم را می سازد" خوابگاهی ها باید معاف بشند.
راستی در دوران آی-تی و مکانیزاسیون، گواهینامه من قراره فردا بعد از گذشت دو ماه از قبولی آزمون پس فردا به دستم برسه.
بی حرف پیش. گوش شیطون کر.
