تبليغاتX
الف لام میم
گاهی نگاه که می کنم...

            در پیش پای خویش ..

                            جز رد پای تو -واژگونه-...

                                    -در راهٍ رفتنم- نمی بینم...

نوشته شده توسط فرزاد در شنبه 31 فروردین1387 ساعت 15:57 | لینک ثابت |

جمعه رفتیم گلابدره.
با بچه های دانشگاه. حدود 50 نفر بودیم.
خیلی خوش گذشت . یکی از بهترین برنامه های کوه.
مدتی سرمان خیلی شلوغ است. مطلب جدی نداریم.

پی نوشت:

چه خوب می شود ای یار، یار من گردی                     و یا تو نیز چو من فکر راه چاره کنی!
روا نبود که تنها گذاری ام ای دوست                         و قلب منتظرم را هزار پاره کنی!!!!!
نوشته شده توسط فرزاد در شنبه 24 فروردین1387 ساعت 9:40 | لینک ثابت |

گاهی اوقات آدم باید کاری را انجام دهد و آن را تحویل شخص دیگری دهد. یا نتایج را به او گزارش دهد. مثلا او supervisor شماست و شما زیر دست او کار می کنید.

 

کار به شما سپرده می شود. می توانید بروید و بعد از مدتی در موعد مقرر برگردید و کار را تحویل دهید ولی معمولا کار کامل انجام نمی شود و یا در حین انجام کار مشکلاتی بروز می کند. و شما به نوعی در موضع ضعف قرار می گیرید و متهم می شوید به تنبلی و دودره بازی و کم کاری.

 

در این گونه موارد بهترین راه استفاده از نقطه ضعف طرف مقابل است. به عبارت بهتر باید او را از همین ناحیه در موضع ضعف قرار دهید. او هم مانند شما با کمبود وقت و حوصله و انرژی مواجه است. از ابتدا باید حالت مهاجم و aggressive داشته باشید.

 

به این صورت که مدام به او مراجعه کنید و در موارد مختلف از او سوال کنید. تا جایی که گاهی نتواند جواب دهد یا به خاطر تنبلی و کم کاری و کمبود وقت شما را دودر کند. حال شما در موضع بالا هستید.

 

کم کار اوست و پیگیر شما هستید.

 

 

 

پی نوشت:

 

دودره کردن: خلف وعده، سرکار گذاشتن، پیچاندن.

 

همین الان همین کار را کردم و باز هم جواب داد.

نوشته شده توسط فرزاد در سه شنبه 20 فروردین1387 ساعت 16:55 | لینک ثابت |

۱. یه سفر سه روزه رفتیم پیش رضا.م -رفتیم که با هم در مورد موضوعی صحبت کنیم و هر چه کردم نتوانستم که "در توانم نیست این داغ سترگ".


۲.بعدش در عرض یک روز نقش جهان اصفهان و قبرستان مشهور آن، تخت پولاد را گشتیم. عجیب گرفتار نقش و نگارهای مسجد شیخ لطف الله ام. این پیچ و تاب ها و خطوط خم اندر خم آن روح مرا تسخیر کرده است. سر و دستار ندانم که کدام اندازم.


۳.به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا

فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد.


۴.محمد حسین امینی در وبلاگ روزانه اش دو مطلب راجع به نظرات اخیر دکتر سروش آورده است که خواندنش خالی از لطف نیست.


۵. ت س و د.



ره بر:



 



ره بر فرزانه ام: حاج سید علی حسینی خامنه ای
نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه 11 فروردین1387 ساعت 1:30 | لینک ثابت |

سنتوری فیلم جدید داریوش مهرجویی است که در جشنواره 26 فجر نمایش داده شد و سیمرغ بهترین بازیگر نقش مرد را نصیب بهرام رادان کرد.

پس از کش و قوس های فراوانی که بر سر مجوز گرفتن این فیلم انجام شد، سنتوری بعد از گذشت یکسال از ساختش، به صورت قاچاق وارد بازار شد. در همان ایام وقتی داشتم به تهران می رفتم، در اتوبوس، با کمال تعجب دیدم که به جای فیلم هندی قرار است سنتوری نمایش داده شود.

ایده و طرح کلی داستان به این گونه است که شخصی به خاطر علاقه به موسیقی از خانواده مذهبی خود طرد و اخراج می شود. از طرف دیگر حکومت (جمهوری اسلامی) که هنر و موسیقی را تحت فشار قرار می دهد، مجوز همه کنسرت های او را لغو می کند و حتی اجازه انتشار کاست به او نمی دهد و او برای گذران امور زندگی و حل مسایل اقتصادی خود، مجبور می شود که در مجالس عروسی یا پارتی ها بخواند و بنوازد و کم کم به ابتذال کشیده می شود و بعد از مدتی به اعتیاد و مشروب روی می آورد و در منجلاب فساد فرو می رود. این بخشی از دیالوگ همسر او است.

در ابتدا نقش های موجود در فیلم و بازیگر نقش را می آورم تا بیان داستان راحت تر شود.

علی بلورچی (سنتوری) با بازی بهرام رادان نقش اول فیلم و نوازنده سنتور است.

هانیه با بازی گلشیفته فراهانی همسر علی سنتوری است.

پدر علی سنتوری مسعود رایگان است که از تاجران عمده بلور بازار تهران است.

 

هنگامی که از طرفی با هنر علی سنتوری (سنتور زیبای فیلم را می شنویم) مواجه می شویم و از طرفی وضعیت اسفبار و ترحم برانگیز وی را مشاهده می کنیم، این سوال مطرح می شود که چرا این هنرمند و هنر متعالی اش باید به این روز بیافتد و در میان کثافت عرق و تریاک از بین برود؟ مهرجویی این سوال را بدون پاسخ نمی گذارد و در یکی از دیالوگ های فیلمش به وضوح مقصر اصلی را معرفی می کند:

هانیه : دیگه تحمل هیچی را ندارم. از همه چیز حالم به هم میخوره. از همه چیز بدم میاد. از مملکت خشن! دروغگو! بی رحم! که همه را معتاد بدبخت می کنه. کی فکرش را می کرد علی سنتوری که از اون خانی آباد تا همین شمرون کوفتی همه عاشقش بودن به این روز بیافته؟ مجوز همه کنسرت هاشو لغو کردند! کاستش را نذاشتند بده بیرون ... .

شاید بتوان گفت کارگردان برای همین یک تکه دیالوگ فیلم را ساخته است. و همه حرف و داستان حول همین قسمت و یک سکانس دیگر(در خانه پدری علی سنتوری) می چرخد و بقیه اتفاقات نقش چندانی در پیام اصلی فیلم ندارند و بودن یا نبودنشان تفاوت چندان زیادی نمی کند. حکومت و حاکمیت هنر را در زیر فشار و سانسور قرار داده است و با آن مخالف است. و از طرفی وضع اقتصادی مملکت باعث می شود که چنین هنرمندی، به چنان روزی بیافتد که در شبها در پارک بخوابد و چشمه هنرش در میان زهر تریاک و هروئین خشک شود.

علاوه بر حکومت انگشت اتهام دیگری هم به سوی مذهب اشاره دارد. در قسمتی از فیلم، علی که به پول نیاز دارد و خمار است، به خانه پدری مراجعه می کند که خانه ای مجلل است و داخل خانه جلسه مذهبی برقرار است و عده ای از زنان چادری پای صحبت های روحانی نشسته اند.

علی: مادر! من اومدم تو این روز مبارک حقم را از تو و پدرم بگیرم. چرا سهم الارث منو می خورید؟ چرا حرومی می خورید؟ ای قوم ظالمین!!

مادر علی: ساکت شو بی حیا! ما که هنوز نمردیم ...

...

علی: مادر! تو منو بدبختم کردی! تو منو به این روز انداختی! تو گفتی حرومی هستی ساز می زنی برو بیرون! ای به کمرت بزنه اون ابوالفضل و اون نماز روزه هات!

....

ان شاءالله بری تو جهنم. ان شاءالله آتیش جهنم بسوزوندت. ان شاءالله خیر نبینی!!

 

پس دو عنصر مذهب و حکومت مقرصند.

هرچند در آخر به کمک پدر، علی سنتوری در یک مرکز نگهداری موفق به ترک اعتیاد می شود ولی کماکان وضعیت به همان منوال است و باز هم همان عوامل و شرایط موجودند.

علی در آخر فیلم پس از ترک : دکتر! نمی شه یه کاری بکنید من همین جا بمونم؟ تو را خدا نذارید دوباره برگردم تو اون شهر خراب وحشی! باز دوباره همون میشم ها!! من تازه دارم جون می گیرم. منو پرپر نکنید.

 

و بعد در همان آسایشگاه برای او سنتور می آورند و او در این محیط آزاد (که از آن شهر خراب وحشی ایزوله است) به آموزش و نواختن موسیقی مشغول می شود. و فیلم با خوشی تمام می شود در حالی که هیچ کدام از مقصرین تبرئه نمی شوند و تغییر هم نمی کنند. و مانند قبل روزگار می گذرد. البته نکته دیگر این است که علی به کمک پدرش موفق به ترک می شود و پدرش در اواخر فیلم در جایی می گوید من می خوام ببینم من چه گناهی کرده بودم؟ و در اینجا پدر علی تبرئه می شود و نشان می دهد عامل اخراجش از خانه مادرش است که با موسیقی خیلی مخالف بود. در هیچ یک از ملاقاتها در آسایشگاه مادر علی دیده نمی شود. در حالی که پدر و برادرش در چند نوبت به دیدن او می آیند و با مهربانی در کنار او قرار می گیرند و حتی سنتورش را هم می آورند. و اینجا تولدی دیگر برای علی سنتوری در محیطی است که برای نواختن مجوزی نمی خواهد و کسی نیست که با موسیقی مخالف باشد.

 

از ضعف های دیگر فیلم این است که بیننده شاهد صحنه ها و رفتار های جلف و زننده ای است که در چارچوب اخلاقی و عرفی ما نمی گنجد. مخصوصا برخی حرکات هانیه و یا آواز خواندن او در قسمتی از فیلم یا تماس های بدنی آنها و برخی صحنه های رقص. اینها مسایلی است که حذف یا تغییر آنها در فیلم هیچ تاثیری نمی گذاشت و کارگردان می توانست به راحتی آنها را کنار بگذارد تا فیلم او از نظر عرفی و شرعی وجاهت بیشتری داشته باشد.

ماجرای آشنایی هانیه و علی به کنسرت علی بر میگردد که در آن هانیه به عنوان یک تماشاگر و شنونده مجذوب هنرنمایی علی می شود و در حالی که خود پیانیست است، درخواست شاگردی علی سنتوری می کند. و بعد از آن می شود شاگرد خصوصی علی سنتوری. جلسات آموزش موسیقی در خانه شخصی علی است. و این دو نفر در خانه به تنهایی مشغول تعلیم و تعلم موسیقی هستند و حتی یک شب را (قبل از ازدواج) با هم در جنگل و در کنار رودخانه ای در یک چادر به سر می برند. در اینجاست که یا باید به تقوای آنها آفرین گفت یا به روشهای ضد بارداری!

فیلم از نظر هنری و خصوصا موزیکال، یک اثر خاص و زیبا است. آهنگ های فیلم به خصوص سنتور زیبای آن بسیار شنیدنی و دلنشین است. و صدای محسن چاوشی هم این جنبه فیلم را بسیار تقویت می کند و بسیاری از ضعفهای هنری دیگر را به راحتی پوشش می دهد.

جنبه دیگر، بازی بسیار زیبا و استادانه بهرام رادان است. که به نظر من لیاقت سیمرغ را داشت. بعضی از صحنه های بازی او (مثل سکانسی که داخل خانه خالی خود است و پدرش می آید و او می خواهد تزریق کند) را می توان بارها و بارها دید و هر بار به خاطر این هنرمندی و زیبایی بازی اش او را تحسین کرد.

شاید اگر بازی درخشان بهرام رادان و موسیقی زیبای چاوشی نبود، سنتوری ارزش یک بار دیدن هم نداشت.

پی نوشت:

شاید مطلب ادامه دارد ... .
نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه 4 فروردین1387 ساعت 1:39 | لینک ثابت |