ولی زنگ زدتد که هر کسی یه کاری و گرفتاری براش پیش آمده و من ماندم تنها.
کسی نبود که آن شب مثل ما اوضاعش "دربند"ی باشه.
تا اینکه این هفته، دیشب به مراد دلمان رسیدیم.
زیر نور مهتاب. شب. کنار آبشار. انگار آدمی به خودش نزدیک تر است در کوه، خاصه اینکه شب باشد.
عجیب است. شب رازی نهفته است.
و آنچه در روز یافت نمی توان کرد در دل شب چون ماه می درخشد.
پی نوشت:
راه خلوتگه خاصم بنما تا پس از این می خورم با تو و دیگر غم دنیا نخورم.
از امیرالمومنین(ع) درنهج البلاغه است که :
مَن تمارض مَرِض و مَن تفاقَر افتَقَر.
کسی که خودش را به مریضی بزند مریض می شود و کسی که خودش را به فقر بزند فقیر می شود.
چه بسا قسمت سومی هم داشته باشد:
مَن تعاشَقَ عَشِقَ.
بعدالتحریر:
زخم جدید خیلی بهتر از زخم کهنه ای است که دوباره سر باز کنه.
چون یک عده ای که نباید، مطالب وبلاگ را می خوانند. کسانی که مرا رودر رو می بینند و نبایستی از وجود این وبلاگ آگاه می شدند. کسانی که از درد ما آگاه نیستند.
دگر قرار...
از این خسته انتظار مدار.
اى غنچه ى خندان چرا خون در دل ما میكنى
خارى به خود می بندى و ما را ز سر وا میكنى
از تیر كجتابى تو آخر كمان شد قامتم
كاخت نگون باد اى فلك با ما چه بد تا میكنى
اى شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه را
با دوست هم رحمى چو با دشمن مدارا میكنى
با چون منى نازك خیال ابرو كشیدن از ملال
زشت است اى وحشى غزال اما چه زیبا میكنى
امروز ما بیچارگان امید فردائیش نیست
این دانى و با ما هنوز امروز و فردا میكنى
اى غم بگو از دست تو آخر كجا باید شدن
در گوشه ى میخانه هم ما را تو پیدا میكنى
ما شهریارا بلبلان دیدیم بر طرف چمن
شورافكن و شیرین سخن اما تو غوغا میكنى
پی نوشت:
احساس میکنم فقط دامان طبیعت می تونه یه کمی از این ملال را بکاهد.
کاش می شود امشب را در توچال می گذراندم.
می گویند کمال پروانه در سوختن است. برای ما مدعیان تا آنجا راه بسیار است.


