تبليغاتX
الف لام میم
بعضی صفات هستند که برای انسان مذموم است و رذیله اخلاقی محسوب می شود. ولی از صفات پروردگار است.
می گویند این صفات مخصوص ذات باری تعالی است و اگر بنده ای آن صفت را داشته باشد گویا آن را غصب کرده است. مثل صفت متکبر.
سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است. صفت غنی نیز از این دست است. انتم الفقرا.
یکی از بدترین عذاب هایی که ممکن است گریبانگیر بنده ای شود، استغناست. یعنی احساس بی نیازی.
گفته اند خداوند بندگان خوبش را سختی و رنج می دهد تا همیشه بر درگاه او باشند.
وای به حال بنده ای که احساس نیازی نداشته باشد. تا لااقل به این بهانه روی به درگاهش نماید.
خدایا از یاد ما مبر که گدایان خیل سلطانیم.
نوشته شده توسط فرزاد در دوشنبه 31 تیر1387 ساعت 12:16 | لینک ثابت |

خیلی بده که طرف حسابت نسبت به کاری که داری انجام میدی شعور نداشته باشه.
اون وقت اگه یک کار دوروزه را در یک روز انجام بدی بهت میگه: کاری که توی یک ساعت باید انجام بشه، یک روز طول کشیده!

کاش مسئولین مملکت این جور نباشند.
نوشته شده توسط فرزاد در دوشنبه 24 تیر1387 ساعت 13:29 | لینک ثابت |

خیلی هزینه بر سر این قضیه دادم.
طبیعی است که دل خوشی نداشته باشم.
مشکل اینجاست که باید با توجه به شرایط خودت چیزی را قبول کنی.
طوفان دیگری در راه است.
وقتی که به دنبال کسی می گردم و یافت نمی شود و می بینم که در این بیغوله ی خاکی چقدر ت... و غ... د... با که بگویم؟ و آنگاه تویی که در این تنهایی جلوه می کنی و می تابی بر من. بیشتر از همیشه دوستت دارم.
معبود من!
و من هنوز ... در فکر آن دمم ... که تو قربانیم کنی!

تحریر:
حا
لم به گونه ای است که گویا عزادارم.
نوشته شده توسط فرزاد در شنبه 22 تیر1387 ساعت 9:21 | لینک ثابت |

شنیده بودم که گفته:
شعر صائب آن چیزی است که امروز به آن احتیاج داریم.
گشتی زدم میان اشعارش و آن را همانگونه یافتم که او گفته بود.
لینکش را اضافه کردم.
و این هم یک غزل گزین شده.


دایم ستیزه با دل افگار می‌کنی                 با لشکر شکسته چه پیکار می‌کنی؟
ای وای اگر به گریه‌ی خونین برون دهم      خونی که در دلم تو ستمکار می‌کنی
شرمنده نیستی که به این دستگاه حُسن    دل می‌بری ز مردم و انکار می‌کنی؟
یوسف به خانه روی ز بازار می‌کند               هر گه ز خانه روی به بازار می‌کنی
چشم بدت مباد، که با چشم نیمخواب         بر خلق، نازِ دولت بیدار می‌کنی
یک روز اگر کند ز تو آیینه رو نهان                 رحمی به حال تشنه‌ی دیدار می‌کنی
رنگ شکسته را به زبان احتیاج نیست          صائب عبث چه درد خود اظهار می‌کنی؟
نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه 13 تیر1387 ساعت 21:54 | لینک ثابت |

فردا هم روزی همچون روزهای دیگر است. می گذرد به همان سرعت. و فراموش می شود به همان راحتی.

پیش چشمم کمتر است از قطره‌ای
       این حکایت ها که از توفان کنند.

آرامشم را وامدار تو ام.

تا صبح طلوعی بیش نمانده است...
و من در فکر آن دمم ... که تو قربانیم کنی!


شرح التحریر:
گفته بودند غلط اندازه. کمی توضیح و شرح شاید از غلط اندازی بیرون بیاره.
شب حمله همون شب دفاع است. یعنی امروز دفاع پروژه کارشناسی بود.
آرامش هم
نوشته شده توسط فرزاد در سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 19:43 | لینک ثابت |

نیمه شب بود. ساعت 2:5. خوابم نمی برد.

هوس شعر گفتن به سرم زد. بلند شدم و در تاریکی اتاق شروع کردم به نوشتن. این شد بیت اولش:

آشوب بر پا کرده ای در این دل دبوانه ام


آتش زدی بر خرمن و بر خانه و کاشانه ام


پی نوشت:

هش دار که موسم دفاع است.

لطفا با احتیاط ...!

نوشته شده توسط فرزاد در دوشنبه 3 تیر1387 ساعت 15:57 | لینک ثابت |