محصول دهه شصت بود فکر می کنم.
روایت داستانی جالب و تاثربرانگیزی بود از ورود تکنولوژی به جامعه توسعه نیافته.
حیف که پایان فیلم باور پذیر نبود و به صورت تماشاگر پسند تمام شد. یعنی همه چیز به خیر و خوشی تمام شد و گویا هیچ هزینه ای در این بین پرداخته نشده بود.
در یک روستا، که به دو بخش تقسیم می شود (بالا ده و پایین ده) و مردم به دو دسته تقسیم می شوند(ده بالایی و ده پایینی).
کدخدای روستا با یک کمپانی اتوبوس در ارتباط است. ده پایینی ها را تحریک می کند که برای رفتن به "شهر" به جای درشکه یک اتوبوس بخرند.
کدخدا به خاطر جوش دادن معامله از کمپانی پورسانت می گیرد. ده پایینی ها هم گوسفند ها و مزرعه و معدن نمک (تولیدات بومی و داخلی) را به شرکت واگذار می کنند و در عوض یک اتوبوس دست دوم رنگ شده را به جای اتوبوس نو می گیرند. همراه با گارانتی.
تا مدتی اتوبوس کار می کند و مردم ده هم خوشحال از این سوغات جدید.
بعد از مدتی، اتوبوس کم کم دچار مشکل می شود و هر دفعه مردم مجبورند بابت تعمیرات و قطعات آن پول بدهند.
بین مردم پایین ده و بالای ده اختلاف است. مردم ده بالایی سوار اتوبوس ده پایین نمی شوند. کدخدا پنهانی به این اختلاف دامن می زند. و سعی می کند یک اتوبوس هم برای ده بالا بخرد و از این راه پورسانت دیگری بگیرد.
تلاشها و توطئه های کدخدا به ثمر می نشیند و مردم ده بالا هم دارایی های خود را (آسیاب مزرعه گوسفند و... ) را می دهند تا یک اتوبوس دست دوم و خراب را به جای یک اتوبوس نو بخرند.
...
..
.
شاید این فیلم تمثیلی باشد از نوع رابطه ما (در چند قرن اخیر تا امروز) و کمپانی ها و کدخدا ها.
شاید دیگر آسیابی و مزرعه ای و گله گوسفندی نداشته باشیم.
شاید هر روز منتظریم که نماینده کمپانی به تعهدات گارانتی خود عمل کند.
سرمایه داشتن مهم نیست. آنچه که تولید سرمایه می کند مهم است.
سرمایه از بین می رود اگر تولید سرمایه نباشد.
یک بازی کامپیوتری هست به نام Monopoly.
دو نفری یا بیشتر می توان آن را بازی کرد. یک صفحه دارد که دورتا دور آن خانه دارد و هر خانه ای یک خاصیتی دارد.
وقتی نوبت هر فرد می رسد، تاس می اندازد. و به اندازه شماره تاس بر روی خانه ها حرکت می کند.
بعضی خانه ها هستند که اگر در آنها قرار بگیری، پول دریافت می کنی.(سرمایه)
بعضی خانه ها هستند که هرکس زودتر در آنها قرار بگیرد صاحب آن می شود. و بعد اگر کسی در خانه کس دیگری افتاد باید به او اجاره بدهد (تولید سرمایه).
بازی وقتی تمام می شود که همه به جز یک نفر ورشکسته شوند. یعنی همه سرمایه خود را از دست بدهند.
در این بازی کسی برنده است که خانه داشته باشد. یعنی درآمد و نه دارایی!
کسی که تولید سرمایه کند.
تولید.
تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت.
به انتظار عیادت.
شاید اکنون وقت آن باشد.
چند روزی است که بیمارم.
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد.
اینکه تصمیم گرفتم برای مبعث
پیامبر به خانه بروم چند دلیل داشت. مثلا اینکه یکی دو ماه بود نرفته بودم.
با اینکه چند تا کار پیش آمده
بود و تنبلی هم مزاحم بود، باز هم مصر شدم که بروم.
به چند دلیل. یکی اینکه روز
مبعث عقد رضا بود و دعوت کرده بود و دوست داشتم باشم.
دوم اینکه آقای پ که از بهترین
دوستان و نزدیکانم بود، برای عقد رضا می آمد و دوست داشتم بعد از مدتها ببینمش و
گپ و گفتی داشته باشیم.
سوم اینکه مظاهر هم داشت می
آمد. و خبر داده بود که مبعث میرم دی. و دوست داشتم برویم و صحبتی کنیم که آشنای
درد است.
به هر صورتی که بود خودم را
آزاد کردم و به مقصد اصفهان سوار اتوبوس شدم. توی آن شلوغی قبل از تعطیلات، ماشین
گیر آوردن سخت بود.
در اصفهان هم بعد از اینکه 60
دقیقه در صف بودیم سوار اتوبوس شدیم. فعل را جمع به کار بردم چون وقتی توی صف
ایستادم دیدم نفر جلوییم، م.ر از همکلاسی های دبیرستان است. از گذشته گفتیم و از
آینده و از کنکوری که می خواست سال دیگر بدهد و مشورت می گرفت. تا اینکه رسیدیم به
مقصد.
مغرب بود و وقت نماز و شب عید.
فردای آن روز، بعداز ظهر به
همراه چند تا از دوستان رفتیم مراسم عقد.
یک ساعت بیشتر ننشستیم که من مجبور
شدم بلند شوم و راهی جایی دیگر شوم. هنوز مراسم شروع نشده بود و رضا هم نیامده
بود.
خلاصه اینکه مراسم عقد را
نبودیم. با آقای پ در حد سلام و علیک صحبت کردیم و بعدش هم او رفت و دیگر ندیدیمش.
و مظاهر هم که شب رسیده بود، را در حد سلام و علیک دیدم. و روز بعد که پیامک زدم
کجایی؟ با مهربانی جواب داد که: تهران!
و همه دستاورد من از اینبار آمدنم
همین سلام و علیک ها بود.
(2)
به یاد روزهای گذشته جوانی و
دوران اول دبیرستان، شب را روی پشت بام خوابیدم. خنکای نسیم شامگاهی و درخشش
ستارگان و سرمای صبح هنوز دلپذیر و مدهوش کننده بود.
نیمه های شب بود که با سر و
صدای خیابان بیدار شدم. به مناسبت اعیاد اسلامی(!) و به مبارکی و میمنت جشن های
ازدواج رونقی گرفته اند و در هر محله و کوی و برزن خبری از این پیوندهای آسمانی
هست.
سر و صدای مذکور حاصل شادی عده
ای از خواهران وجیهه شرکت کننده در همین مراسم ها بود که سوار بر ماشین(نمی دانم
مینی بوس بود یا وانت یا اتوبوس یا ...) در حالی که تنبک می زدند و دست می زدند و
ترانه می خواندند و احتمالا موزون حرکت می کردند(!) از خانه عروس به خانه داماد می
رفتند یا برعکس (حالا برعکس!).
در عالم خواب و بیداری بودم و
درست متوجه منظورشان نشدم. ولی بیت دوم شعری که می خواندند این بود که: تو عروس
بندری.
خاطرات سفر شوی از زبان ...

تنها راه رسيدن به روستاي تله
زنگ، قطار است. در ميان آن دره هاي عميق و كوه هاي بلند، فقط مي توان قطار و ريل
آورد. قطار انديمشك از روستاي بيشه و تله زنگ عبور مي كند. سوار قطار شدیم که مردم
آنجا به آن محلی می گویند. حدود 7 ایستگاه محلی را پشت سر گذاشتیم. آنچه در این
روستاهای بین راهی برجسته بود، محرومیت عجیب آنها بود. تنها دسترسی آنها به دنیای
مدرن همین قطار قدیمی و قراضه بود. و چه شور و شوقی داشتند کودکانی که به استقبال
قطار می آمدند.
قبل از اذان مغرب به ایستگاه و
روستای تله زنگ رسیدیم. یعنی حدود 2.5 ساعت در قطار بودیم. مسئله اصلی محلی برای
اسکان بود. که هم امن باشد و هم امکاناتی مثل آب (!) داشته باشد.
روستا مدرسه ای داشت که معلمان
آن سرباز معلم بودند و خانه ای در کنار مدرسه داشتند و با روی باز و مهربانی ما را
میهمان کردند. شب را در حیاط مدرسه روستای تله زنگ و در چادر خوابیدیم. صبح زود
بعد از نماز وسایل را جمع کردیم. چادر و کیسه خوابها را به امانت در مدرسه
گذاشتیم. و همراه یکی دیگر از کوهنوردان که شب قبل با هم آشنا شده بودیم، چهار
نفری حرکت کردیم. حدود 50 متر در جهت عکس آمدن حرکت کردیم و از روی پل گذشتیم. و
در کنار رود به حرکت ادامه دادیم در حالی که سمت راستمان رودخانه خروشان و سمت
چپمان کوه بود. قسمتی از مسیر را از کنار سرشاخه رود دز و از مسیر پاکوب حرکت
کردیم. پس از ساعتی به قبرستانی رسیدیم. پس از رسیدن به قبرستان، باید مسیر را به
سمت بالا تغییر می دادیم. از میان کوه ها به صورت مورب رفتیم. هیچ کدام از اعضای
گروه تا به حال به شوی نرفته بودند. و فقط از روی عکس های اینترنتی و تصاویر
ماهواره ای مسیر را دیده بودیم. چند ساعت را از میان کوهها بالا و پایین رفتیم و
به صورت مورب حرکت کردیم. آنچه در این مدت ذهن ما را مشغول می کرد، نگرانی از
اشتباه بودن مسیر بود. مسیر کاملا بدون آب و درخت بود و حتی در قسمتی از مسیر، رمل
و ماسه وجود داشت. حدود ساعت 9 صبح بود که از دور به نگینی در آن بیابان برخوردیم.
ابشار نبود. فقط دو تا درخت بزرگ و سایه سار زیبای آنها بود. کنار درختها چشمه
کوچکی بود. اتراق کردیم و بساط چای و صبحانه را راه انداختیم. پس از صرف صبحانه بطری
ها را آب کردیم و دوباره به راه افتادیم. وقتی به خط الراس کوه رسیدیم از دور
روستای شوی را دیدیم که مجموعه ای کاملا سبز رنگ در دل کوه بود و نشان از آب
فراوان در روستا بود. بین ما و روستا رودخانه بود که البته به دلیل خشک سالی چندان
خروشان و پر آب نبود و می توانستیم از آن عبور کنیم. ولی ما از سمت چپ رودخانه
ادامه دادیم. اگر تجربه داشتیم، از آب عبور کرده و از میان روستا ادامه می دادیم.
چون مسیری که ما انتخاب کردیم بسیار صعب بود و انواع موانع در آن بود. از صخره های
عظیم گرفته تا پرتگاهها و درختچه های نی.
این مسیر را آنقدر ادامه دادیم
که مطمئن شدیم باید به سمت دیگر رودخانه برویم. در این مدت حس آزار دهنده ای بود
که آن هم نگرانی از نرسیدن به آبشار بود. از رودخانه عبور کردیم. ولی قسمت خطرناک
آن رسیدن از لب رودخانه به بالای آن بود چون رود در دره بود و برای رسیدن به مسیر
باید بالا می آمدیم. هرچند که ارتفاع آن از 10 متر کمتر بود ولی بسیار ناپایدار و
عمودی بود و داشتن کوله 20 کیلویی هم مزید بر خطر می شد. به هر روی بالا آمدیم و در
مسیر قرار گرفتیم تا رسیدیم به جایی که خطرناک ترین قسمت مسیر بود. پرتگاه های
بلند که برای عبور از کنار آنها فقط نیم متر فاصله داشتیم. قسمتهایی از مسیر که
خطرناک تر بود قبلا توسط یک نفر کابل کشی شده بود و آنجا را باید با گرفتن دست به
کابل عبور می کردیم. در طول مسیر فلش هایی بر روی سنگ ها رسم شده بود که مسیر را
نشان می داد و بدون آنها رسیدن به آبشار کار هرکسی نیست. فلش ها را دنبال کردیم و
از پرتگاه ها عبور کردیم. ساعت 12 بود که بعد از گذشتن از یک پیچ و صخره... ناگهان
نگینی از دور چشم ها را مهمان زیبایی مسحور کننده ی خود کرد. فریاد، طبیعی ترین
واکنش ما به دیدن این صحنه بود. آنچه برای دیدنش ساعت ها کوه پیمایی کرده بودیم و
از موانع سخت عبور کرده بودیم و خطرات را نادیده گرفته بودیم و حاضر نبودیم از
میانه راه بازگردیم، اکنون در مقابل چشمانمان بود. از میان سنگ ها می دویدیم تا به
آبشار رسیدیم. ... آه که چه افسونی داشت عظمت آن بارش آب. ارتفاع آبشار چند صد متر
است.
وسایل را که گذاشتیم، جامه
گرداندیم و تنی به آب زدیم. خنکای آب در زیر بارش آفتاب، سختی های راه را به
یکباره از خاطرمان زدود. نماز را در کنار آب شار و زمزمه اسرار گونه اش خواندیم. و
دیگر کاری نداشتیم جز تماشای این رویای لطیف.
نهار و چای را نوش جان کردیم.
و چون قرار بود روز بعد را در بروجرد باشیم و تنها راه بازگشت از شوی همان قطار
محلی بود، بایستی ساعت 3 حرکت می کردیم تا اینکه ساعت 6 در ایستگاه باشیم.
برای آخرین بار بازهم به آب زدیم
و زیر آبشار رفتیم و بار بر بستیم و دوباره به راه افتادیم و در مسیر آخرین نگاه
ها را به آبشار می انداختیم.
رسیدن به قطار مهم بود پس
بایستی مسیر 5-6 ساعته را در 3 ساعت بر می گشتیم. گرمای مسیر که نشان از گرمای
خوزستان داشت، آزار دهنده شده بود. این بار از میان روستای شوی گذشتیم. روستایی سر
سبز پر از درخت انار و گردو و نخل.
بعد از گذشتن از روستا، سختی
های راه دوچندان شد. خستگی و درد پا هم مزید بر سختی شده بود. گرما اما مهمترین
عامل آزار بود. در مسیر برگشت آب خوردن نبود تا اینکه به جایی رسیدیم که در میان
سنگی کمی آب می جوشید و خود را در جوی آب آن رها کردیم و سر و لباس را خیس کردیم و
بطری ها را آب کردیم و دوباره به راه افتادیم. اینبار ترس از نرسیدن به قطار با ما
همراه بود. و همیشه در میان خوف و رجای آن بودیم. با آن خستگی و تشنگی و گرما،
گذشتن از میان رملها داستانی جدا دارد. رفتیم و رفتیم و رفتیم تا اینکه ساعت 6 به
روستای تله زنگ رسیدیم. قطار هنوز نرسیده بود. به ایستگاه که رسیدیم بی اختیار بر
زمین افتادیم و خرما را در آوردیم و با حرص و ولع تمام شروع به خوردن کردیم.
6.20 قطار آمد و سوار شدیم. صندلی نبود و کف قطار كنار در نشستیم تا به دورود رسیدیم و این پایان روز دوم سفر بود.
پي نوشت:
سه ساعت را در كنار آبشار بوديم. حق مطلب ادا نشد. منتظر فرصتي ديگر هستيم.
بعد از گذشتن از اين آبشار دو آبشار ديگر نيز در همان اطراف وجود دارد.
صيد را پاي ببندند و رها نيز كنند.
دست و پا بسته پيش پاي تو به
تا رها در بهشت خلد برين
رهايم مكن.
رجب، انگار مي رود ...

