تبليغاتX
 الف لام میم
الف لام میم
تا در تو نیارامم، آرام نمی یابم...
اين سال نمي دانم چه اتفاقي افتاده است يا چه تفاوتي با سالهاي ديگر دارد. من چه تفاوتي با سالهاي قبل كرده ام.
ولي ماه رجبي كه گذشت يكي از كم بارترين ماه هاي رجب بود.
ماه شعباني كه گذشت يكي از غفلت آميزترين ماه هاي شعبان بود.
و اين ماه رمضاني كه مي گذرد نيز خالي ترين ماه از سوز و عبادت و استغفار است.
شايد كمي شبيه به استدراج، كه در كتاب بينش دبيرستان داشتيم.
شايد بدترين عذاب خدا براي بنده اش ...
انگار به كمال انقطاع رسيده ام. از همه چيز. حتي ...
شايد كوتاهي تو ...
و البته كه غلفت و غرور خودم.
نگذار بيشتر از اين دير شود.
نوشته شده در تاريخ شنبه 30 شهریور1387 توسط فرزاد |
پيش رخ تو ، اي صنم ! كعبه سجود مي كند
 در طلب تو آسمان جامه كبود مي كند
 
حسن ملائك و بشر جلوه نداشت اين قدر
 عكس تو مي زند در او : حسن نمود مي كند

 ناز نشسته با طرب ، چهره به چهره ، لب به لب
 گوشه ي چشم مست تو گفت و شنود مي كند

اي تو فروغ كوكبم تيره مخواه چون شبم
دل به هواي آتشت اين همه دود مي كند

 در دل بينواي من عشق تو چنگ مي زند
 شوق به اوج مي رسد ، صبر فرود مي كند

 آن كه به بحر مي دهد صبر نشستن ابد
 شوق سياحت و سفر همره رود مي كند

 دل به غمي خروختم ، پايه و مايه سوختم
 شاد زيان خريده اي كاين همه سود مي كند

 عطر دهد به سوختن ، نغمه زند به ساختن
 وه كه دل يگانه ام كار دو عود مي كند

 مطرب عشق او به هر پرده كه دست مي برد
 پرده سراي سايه را پر ز سرود مي كند



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 24 شهریور1387 توسط فرزاد |
براي پرسيدن نام گلي‏، ناآشنا چه سفر‌ها كرده‌ايم.

به یاد برنامه «دریاچه گهر».

دلم هوای کوه و صحرا دارد. هوای صعود و فرود. هوای شب های بیابان. حیف و صد حیف که همراهی نیست.

من برای بوییدن گلی ناآشنا سفر می کنم.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 شهریور1387 توسط فرزاد |
مراسم ثبت نام با سادگي و سرعت انجام شد.
ما هم شديم 87اي.
يك تصميم مهم، مدتي تمركز لازم دارد.

پي نوشت:
اين سايت كتاب نيوز جاي جالبي است.
اين مطلب را نمي شود نخواند. حداقل شعري كه در انتهاي متن است را بخوانيد.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 17 شهریور1387 توسط فرزاد |
سلام

سلام بر تو اي ماه زيباي خدا.

سلام بر طراوت و تازگي ات.

سلام بر بوي مهرباني ات.

سلام بر آغوش گشوده ات.

خداي من سلام.

مدتها بود كه منتظر فرصت بودم. اين طفل گريزپاي بازگشته است. و سلام مي كند. مي خواهت در آغوشت گريه كند.

مدتها گذشته است و من هرچه خواسته ام كرده ام. آلوده و شوخ گن آمده ام. امروز احساس مي كنم كه مرا مي پذيري. امروز احساس مي كنم كه به كارنامه بندگانت نگاه نمي كني. نكند كه شرم كنند از آنچه كرده اند و سر افكنده باز گردند از درگاهت.

خدايا مگذار آنچه كه مي ماند حسرت لحظات اين ماه باشد.

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 شهریور1387 توسط فرزاد |

چند دفعه تصمیم گرفته بودیم که بریم. اولین بار خرداد ماه بود. 13و 14 و 15 خرداد که چند تا تعطیلی پشت سر هم بود. نشد.

 

دفعه های بعد همه توی تابستان بود که دیگه بچه ها دور هم جمع نبودند. هر کسی یه گوشه ی ایران. و هر دفعه یه مشکلی پیش می آمد و برنامه منتفی می شد.

 

آخر هفته خیلی شلوغ بود و امیدی به رفتن نبود. تا اینکه پنج شنبه ظهر محسن زنگ زد و قرار شد که شب همدیگر را دورود ببینیم. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. پنج شنبه عصر به مقصد بروجرد حرکت کردیم. و از آنجا هم عازم دورود شدیم. در پارک میدان آزادگان همدیگر را ملاقات کردیم. محسن بود همراه یکی از دوستانش.

 

مواد غذایی مورد نیاز را از دورود تهیه کردیم. آخر شب بود.یک ماشین گرفتیم که ما را تا چشمه دورود(چشمه اول) که آغاز راه دریاچه بود برساند. حوالی ساعت 11 به چشمه رسیدیم. چون برنامه خیلی سریع هماهنگ شده بود، نتوانستیم چادر و کیسه خواب تهیه کنیم و مجبور بودیم شب را با پتو به صبح برسانیم. سرمای صبح و سحر خواب راحت را از ما گرفت. صبح زود بعد از نماز وسایل را جمع کرده و به راه افتادیم. مسیر جاده ای خاکی با شیب ملایم بود. و در کنار این راه تیرهای برق نیز صف کشیده بودند. بعد از حدود یک ساعت ونیم پیاده رود و گذشتن از یکی دو تپه، به ابتدای گردنه پنبه کار رسیدیم. گردنه پنبه کار سخت ترین قسمت کوه نوردی مسیر گهر است. یک گردنه با شیب تند و مسیر نسبتا طولانی. در راه رفت، گردنه سرازیری است و قابل تحمل تر می باشد. بعد از گذشتن از این شیب تند و در پایین گردنه جاده با رودخانه ای که از دریاچه جاری است تلاقی دارد. در این قسمت از راه یک چشمه کوچک وجود دارد که به چشمه دوم مشهور است. از آب چشمه کمی برداشتیم و در همان نزدیکی در کنار رودخانه و در مکانی خلوت اتراق کردیم. زیر درخت و کنار آب روان بساط صبحانه و چای را پهن کردیم. بعد از صبحانه استراحتی کردیم و من به خیال اینکه کم خوابی دارم ساعتی(!) خوابیدم که البته بعد متوجه شدم دلیلش کم خوابی نبوده است. بعد از این استراحت دوباره به راه افتادیم. بقیه مسیر هم جاده ای خاکی با شیب ملایم بود و حتی در راه به چند نفر برخوردیم که با دوچرخه از دریاچه برمی گشتند. بعد از حدود نیم ساعت به چشمه سوم رسیدیم که آب بسیار خنکی داشت. از این چشمه تا دریاچه یک ساعت بیشتر راه نبود. دوباره با شور و اشتیاق به راه افتادیم. در طول مسیر هم از نوای دل انگیز یکی از همراهان بهره بردیم.

 

بعد از گذشتن از یک گردنه سربالایی با شیب تند ولی مسافت کوتاه، از جنگل کوچکی پدیدار شد که نشان از وجود دریاچه در نزدیکی آن بود. چادرهای مسافرتی هم این را تایید می کردند. سلول های خورشیدی، یکی دو ساختمان کوچک هم در آن حوالی دیده می شد.

 

بالاخره به دریاچه رسیدیم. در میان گودی بین چند کوه، دریاچه ای آرمیده بود: گهر.

 

ظهر بود و هوا آفتابی و گردشگران در حال شنا بودند. در در سمت دیگر دریاچه، که حدود نیم ساعت با این سمت فاصله دارد، جنگلی هست که شاید عده ای از وجود آن بی خبر باشند. خلوت تر است و هیزم بیشتر دارد و البته سایه ی بهتر.

 

یکی از تفاوت های گهر با دیگر مناطق دیدنی این است که حضور خانواده ها است. با اینکه مسیر طولانی و سخت است ولی بسیاری از افراد با خانواده و حتی بچه هایشان به اینجا می آیند. که البته چند دلیل دارد. اول اینکه در کنار دریاچه و قسمت کمپ آن، امکانات رفاهی فراهم شده است. آب چشمه لوله کشی شده، دستشویی های نسبتا تمیز، سکوهای سیمانی، سلول خورشیدی برای تامین برق و روشنایی در شب جزئی از آن است. وجود پاسگاه نیروی انتظامی هم تا حدی امنیت را تظمین کرده است. از آن گذشته، واحدی در آنجا و در چشمه دورود مستقر است که برای حمل بار و مسافر الاغ کرایه می دهد و در طول مسیر می توان تعداد زیادی از آنها (الاغ ها) را دید که وسایل و یا افراد را حمل می کنند.

 

بعد از پیمودن همان نیم ساعتی که گفتم ، در طول ساحل دریاچه با جنگل رسیدیم. آب دریاچه واقعا منحصر به فرد(مکان) است. بسیار زلال است و تا عمق چند متر به راحتی کف آن دیده می شود. و البته ماهی های ریز و درشت شناور در آن هم.

 

زیر یک درخت اتراق کردیم. کم کم هوا ابری می شد. چادر نداشتیم و نگران بودیم که باران تا شب ادامه پیدا کند. آتشی روشن کردیم و تا باران تمام شود دستی بر آتش گرفتیم.

 

چند رگبار کوتاه بود و تمام شد ولی هنوز سقف آسمان چرکین. تا غروب زیر دو تا پتو خوابیدم. الان دیگه فهمیده بودم که مریض شده ام. تب و لرز آنهم جایی مثل گهر. یه جورایی گاومان زاییده بود. درد شدید در قفسه سینه نمی گذاشت به راحتی نفس بکشم. نزدیک غروب بار کردیم تا به ضلع دیگر دریاچه که شلوغ تر بود برویم. یک کمپ وجود داشت که علاوه بر خدمات و امکانات، کارهای اورژانسی هم انجام می داد.

 

آقایی احمدوند نام بود. معاینه کرد و اکسیژن داد و در حین معاینه چهره اش پر از تعجب و سوال بود. حتی زنگ زد به یک دکتر و مشورت کرد. یک چادر و کیسه خواب هم کرایه کردیم.

 

یک قرص مسکن عجیب داد و ما حدود 12 ساعت خوابیدیم. صبح بیدار شدیم و هنوز اثر مسکن باقی بود و ما احساس بهبودی کامل می کردیم. آفتاب که خوب بالا آمد وسایل را جمع کردیم، چادر و کیسه خواب را تحویل دادیم و به قصد شنا کردن به کنار دریاچه رفتیم. در کمپ سازمان جنگل بانی و محیط زیست، از دور چهره ای آشنا دیدیم. آقای رضایی بود. کسی که در برنامه آبشار شوی به طور اتفاقی با هم همراه و آشنا شده بودیم و الان دوباره در منطقه اشترانکوه و گهر همدیگر را دیده بودیم.

 

صحبتی و احوال پرسی کردیم. وقت شنا بود و آغوش دریاچه باز باز. نفر اول من بودم که به آب زدم. زلالی آب بود اطرافم را احاطه کرده بود و پهنای دریاچه حس عجیبی می داد. عکس که گرفتیم از آب بیرون آمدم و کنار اجاقی خودم را گرم کردم. لباس پوشیده و بعد از خداحافظی از رضایی، به راه افتادیم. مسیر ساده بود و بعد از نیم ساعت به چشمه سوم رسیدیم. همزمان یک گروه دانشجویی هم به چشمه رسید صحبتی کردیم و به راه افتادیم. حدود 20 دقیقه بعد چشمه دوم بودیم و ساعت از 11 گذشته بود. از اینجا کم کم گردنه پنبه کار شروع می شد.

 

دره ای که نگار بود.

 

در کنار گردنه دره ای هست که رودخانه در دل آن جاری است. دره ای نسبتا تنگ با کوه های صخره ای بلند که جابجا درخت بر روی آنها روییده است. تا ساعت 12 در کنار رودخانه و در دل دره نگار حرکت کردیم. در زیر درختی بار بر زمین گذاشته و اتراق کردیم. مراسم کباب کردن بادمجان و گوجه آغاز شده بود. محسن هم از فرصت استفاده کرده بود و در رودخانه آبتنی می کرد. قرار بود مسیر برگشت از دره باشد. مسیر مشخص نبود. و معمولا کسی از آن عبور نمی کرد. بعد از نهار و نماز من برای تحقیقات میدانی و اطلاع از مسیر و دریافت اطلاعات عملیات به سمت دره حرکت کردم و قرار شد خبر بیاورم که مسیر چگونه است. تنها و با دوربین محسن حرکت کردم. نیم ساعتی را در طول دره رفتم. چه زیبایی شگفت انگیزی! هوا ابری شده بود و من تنها در یک دره برزگ حرکت می کردم. بالا می رفتم و پایین می آمدم. از رودخانه عبور می کردم روی سنگلاخها قدم بر می داشتم. طبق پیش بینی قبلی مسیر مشخصی نداشت و احتمال گم شدنمان زیاد بود. تا اینکه به دو نفر رسیدم که در حال نهار خوردن بودند و آشنا به منطقه. از راه پرسیدم که مرا تحذیر کردند که مسیر خطرناکی است و نرو.

 

برگشتم در حالی که باران باریدن گرفته بود و رگباری بود. اول درختی پیدا کردم و درکنار تنه درخت پناه گرفتم. بعد لحظه ای فکر کردم که این چه کاری است؟ زیر باران باید رفت. و چه اندیشه کنی باران را؟

 

شروع کردم به دویدن و دانه های درشت و گرم باران به صورتم می خورد و لباسم خیس از رحمت الهی بود. آب از موهایم می چکید و من دیوانه وار می دویدم.

 

رگبار تمام شد و من به محل اتراق رسیدم. قرار شد برگردیم و از همان گردنه صعب پنبه کار بالا برویم. از میان بر بالا رفتیم و در مسیر افتادیم. لحظه ای که منتظرش بودیم فرا رسیده بود. جدال با پنبه کار. کوله پشتی، شیب تند، مسافت زیاد، خستگی دیروز، گرفتگی ماهیچه ها بر علیه ما بود.

 

ولی ایر و باد و مه و ... عجیب با ما همکاری می کردند. هوا ابری و خنک بود و این نعمت بسیاری بزرگی بود. باد با سرعت مناسبی از پشت سر می وزید و به صعود ما کمک می کرد. تمام اراده و توان خود را جمع کردیم تا پنبه کار را تحقیر کنیم. هرچند خیلی سخت بود و اذیت شدیم ولی غرور اجاره نمی داد که تسلیم بشویم و لب به شکوه باز کنیم. لحظات سختی بود بالا را که نگاه می کردیم، یک مسیر طولانی و شیب دار سعی در کوبیدن روحیه ما داشت.

 

به هر تقدیر، رسیدیم به انتهای گردنه و جایی که سراشیبی آرامی اغاز می شد. نفسی راحت و دمی آب خوردن پس از بدسگال.

 

هرچند خسته بودیم ولی بقیه راه در نظرمان بسیار حقیرتر از آن بود که اذیت کند. پس از ساعتی، چند ساختمان و دکه و ماشین پارک شده از دور پیدا شد. به چشمه اول رسیده بودیم. نشستیم منتظر که ماشینی به مقصد دورود حرکت کند. نیم ساعت گذشت که جمعیت منتظر به 20 نفر رسیده بود. و یک وانت نیسان رسید و همه پشت ماشین ریختیم و در مسیر پیچ در پیج جاده افتادیم. مناظر اطراف هنوز چشم نواز بود و رنگین کمانی که در دور دست در دل رشته کوهی درست شده بود بازی رنگ آغاز کرده بود. عصر بود که به شهر رسیدیم و مستقیم راهی ترمینال شدیم. و پرونده این برنامه هم بسته شد و من تنها عازم بروجرد و اراک شدم.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 شهریور1387 توسط فرزاد |
شاید یک کم اذیت بشوم.
دلداری بده.
پایان راه است.

احساس می کنم آسیب پذیر شده ام.
به دام و دانه نگیرند ...
نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهریور1387 توسط فرزاد |
فردا مراسم جشن ازدواج و پیوند دوست بسیار عزیزم و هم اتاقی سابقم احسان است.
آروزی سعادت و خوشبختی برای او و همسر محترم شان.
کاش می آمدی و می خواندی.
کاش این بُعد مسافت نبود و امروز من هم عازم مشهد شده بودم.
کاش می توانستم در مراسم باشم.
به یاد آن شب های عزیز که به حافظ خوانی و شعر خوانی گذشت.
به یاد تفال های تو برای من و تفال های من برای تو و به یاد رضا.
به یاد بحث های شیرین ...
این غزل تقدیم تو:

موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است ، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم ، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما ،در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم
پرواز بال ما ، در خون تپیدن است
پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال
اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش
آیین آینه ، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخواهن ، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را ، تنها شنیدن است
بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما ، از کال چیدن است
"قیصر امین پور"
پیوندتان مبارک.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 شهریور1387 توسط فرزاد |
نتایج نهایی کنکور ارشد را زده اند.
کاش رضا، مهدی، سعید، حسن ...
یاد روزهای سرد زمستان گذشته...
یاد شب های ماه رمضان گذشته...
یاد میوه ی ممنوعه و 70 سال عبادت گذشته...
یاد دوچرخه...
یاد تو ...
دوباره در دلم زنده می شود.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 شهریور1387 توسط فرزاد |
نه با من دوست آن گفت و نه آن کرد           که با دشمن توان گفت و توان کرد
گرفت از من دل و زد راه دینم                     ز دین و دل گذشتم قصد جان کرد
کی از شرمندگی با مهربانان                     توان گفت آنچه آن نامهربان کرد
منش از مردمان رخ می‌نهفتم                       ستم بین کآخر از من رخ نهان کرد
تو با من کردی از جور آنچه کردی                  من از شرم تو گفتم آسمان کرد (ای وای)
دو عالم سود کرد آن کس که در عشق         دلی درباخت یا جانی زیان کرد
نه از کین خون هاتف ریخت آن شوخ              وفای او به کشتن امتحان کرد 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 شهریور1387 توسط فرزاد |
Blog Skin