تبليغاتX
 الف لام میم
الف لام میم
تا در تو نیارامم، آرام نمی یابم...
اصولا وبلاگ دوستان را با feedReader می خوانم.

هر وقت کسی مطلب جدیدی بفرستد‌(کاما) به صورت خودکار مطلب را می آورد و تا وقتی آن را نخوانی همانجا به صورت unread نگه می دارد. و بعد از آنکه مطلب را خواندی(کاما) آن را از لیست حذف می کند.
م.ج مطلب جدیدی نوشته بود. و طبق معمول مطلب برای من ارسال شد. چند بار آن را خوانده ام ولی باز هم می بینم که به لیست مطالب خوانده نشده اضافه می شود. یعنی هنوز unread است.

 مطلب این بود که: در هر لحظه به خداوند نیازمندیم!

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 مهر1387 توسط فرزاد |
خدا را چه دیدی شاید یه روزی یه رفیقی پیدا کردم که با هم رفتیم اینجا:



همون قله معروف کلیمانجارو است. در کنیا.

دانشگاه ما برخلاف ادعاش، یکی از ضعیف ترین و کم امکانات ترین دانشگاه های کشور است. از مسایل رفاهی اش که بگذریم (بالاخره بودجه دانشگاه صرف کارهای علمی می شود!!)، حتی کتابخانه اش هم کم مایه و فقیر است.
کتاب های معروفی مثل (Wireless communication and networks (William stallings و
 principles of wireless networks-pahlavan را ندارد.
خوب اگه داری برسون.

پی نوشت:

ز بی‌وفایی گل بود مرغِ دل، آگاه          از آن به گلبن این گلشن آشیان نگذاشت.
تعداد افرادی که نباید از الف لام میم خبر داشته باشند، ولی دارند، زیاد شده. دوست ندرام رها کنم این تفرجگاه مخفی را .
بد جوری دلم هوای «رواق زبرجد» و «رواق شکنج» را کرده. همدمی کو که بیاید با هم باده را سر بکشیم؟
دل من ز بیقراری چو سخن به یار گویم          نگذاردم که حال دل بیقرار گویم.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 18 مهر1387 توسط فرزاد |

بچه تر که بودم -حدوداً راهنمایی- یه مدتی کتابخانه شده بود پاتوق ام. بیشتر کتابهای تخیلی (ژول ورنی) و یه مدتی هم پلیسی می خواندم. هر چه داستان از آرتور کنان دویل (خالق داستانهای شرلوک هولمز) و آگاتا کریستی توی کتابخانه بود را خواندم و بعضاً ایزاک آسیموف.

الان دیگه فقط کتابهایی را می خوانم که کسی ازشان تعریفی کرده باشد. مثلا «خداحافظ گاری کوپر» را قبلا دست هم اتاقی ام دیده بودم ولی میلی به خواندنش نداشتم تا اینکه رضا امیرخانی به عنوان یکی از بهترین های خواندنی ازش تعریف کرد.

شاید نزدیک نمایشگاه کتاب پارسال بود که همشهری جوان چند تا کتاب معرفی کرد که قرار بود توی نمایشگاه عرضه بشوند. مدتی گذشت و توی کتابخانه خوابگاه، بین کتابهایی که جدید خریده شده بودند یک اسم آشنا دیدم: حق السکوت اثر ریموند چندلر.

یاد مطلب همشهری جوان افتادم که آن را به عنوان یک داستان پلیسی بسیار جذاب و مشهور معرفی کرده بود. تعطیلات عید فطر فرصت مناسبی بود که تمامش کنم.

از نظر داستانی و ماجرا، تحفه ای نبود و چندان تحسین برانگیز نبود. یک ماجرای سرگرم کننده که خواننده را با یک سری سوال روبرو می کند و در فصل پایانی جواب سوالها را به راحتی می­دهد. و خواننده فقط منتظر است که به انتهای کتاب برسد و از فصل های دیگر کتاب لذت چندانی نمی برد.

اما این کتاب از چند جهت برایم جالب بود.

پشت جلد کتاب به نقل از بیلی وایدلر در تمجید از کتاب و نویسنده نوشته شده بود: «همیشه به گفت و گوهای آثار چندلر رشک برده ام». از خلال گفت و گوهای شخصیتهای داستان، فرهنگ آمریکایی را می توان تاحدودی شناخت. رک گویی و صراحت همراه با بی ادبی و نامهربانی. این کار را رضا امیرخانی سعی کرده بود در «بی­وتن» انجام دهد ولی هیچ گاه به خوبی چندلر نمی تواند.

برای کسی که فقط دنبال سرگرم شدن است، خواندن این کتاب مفید است.

جهت دیگری که در این کتاب قابل توجه بود شخصیت نقش اصلی داستان (فلیپ مارلو) بود. یکی منتقدین، این فرد را شخصیت اخلاق گرا توصیف کرده است. هنگام خواندن داستان می توان به تعریف یک آمریکایی از اخلاق گرایی پی برد. شاید چیزی که باعث شده است این شخصیت اخلاق گرا معرفی شود این باشد که در چند جای داستان با اینکه می توانست پول هنگفتی به دست بیاورد ولی آن را پس زد و فقط در قبال کاری که انجام می داد پول می گرفت و آن هم متناسب با کار انجام شده. ولی بقیه جنبه های اخلاق چندان در رفتارهای وی دیده نمی شود و حتی گاهی نقض می شود.

پي نوشت:

عيد فطر را در ولايت خودمان گذراندم. قبل از رفتن پيامك زدم به مظاهر كه : هوس سفر نداري ز غبار شهر تهران؟

جواب داد كه: همه آرزويم اما چه كنم كه كار دارم!

چند روز ديگه يعني ۱۷ مهرماه تولدم است.

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 مهر1387 توسط فرزاد |
Blog Skin