تبليغاتX
 الف لام میم
الف لام میم
تا در تو نیارامم، آرام نمی یابم...
بعد از مدتهای مدید فقط آمدم که لینک وبسایت فرهاد جعفری (کافه پیانو) را اضافه کنم.

و این هم گزیده ای از یکی از یادداشتهایش:

ظهر دیروز که به وب‌سایت یکی از رقبای انتخاباتی‌ات رفتم، در فرازی از مطلبی چنین خواندم: [این موضوع اکنون به عنوان «دغدغه‌ای جدی در جامعه» به شمار می‌رود و امروز شاهد آن هستیم که «بخش چشمگیری از نخبگان و بدنه کارشناسی کشور»، احساس پیوستگی و مشارکت‌خواهی کمتری در قبال دولت داشته و احساس می‌کنند با سازوکار موجود، کارایی کمتری دارند].که می‌خواست چنین بنمایاند که:
از پس انتخاباتِ دهم، میان «کارشناسانُ نخبگان» و «دولت تو» چنان شکافُ فاصله‌ای افتاده است که از در اختیار گذاشتن خود و کیفیتِ خود به دولت تو اکراه دارند!

...

این بود که همان‌وقت به خود گفتم بنشینمُ خطاب به تو بنویسم:هی مرد!
بگو کدام خیابان سرزمین‌مان رفتگر ندارد. اگر همین فردا، آنجا، آمادهُ حاضربه‌یراق نباشم که سرتاسرش را بی‌مزدُ منت بروبم؛ نامرد باشم. بگو کدام مدرسه‌یِ کدام کوره‌دهاتِ این سرزمین معلم ساده ندارد تا همین فردا، آنجا حاضر باشمُ کودکان این سرزمین را بی‌مزدُ منت خدمت کنم. بگو کدام بار بر‌زمین‌مانده‌ای، در کدام بندر این سرزمین هست تا همین فردا آنجا باشمُ بی‌مزدُ منت، به پشتم بکشم. بگو کجای این سرزمین دیواری باید بالا رودُ کسی نیست آجری بالا بیندازد؛ همین فردا آنجا خواهم بودُ بی‌مزدُ منت، چنان خواهم کرد. بگو کجای این سرزمین باید شخم بخوردُ کشت شود اما گاوآهنی نیست؛ تا همین فردا آنجا باشمُ خیش را به خودم ببندمُ بی‌مزدُ منت، شخم بزنم.

...

یکی از هواداران رقیب اصلی‌ات، سرش را از ماشین بیرون آوردُ فهرستی از ضعف‌ها و بحران‌های موجود را بلندبلند شمرد. از بیکاری گرفته تا گرانیُ تورمُ نرخ طلاقُ فرار مغزها.

جوانی؛ پرچمی را که در دست داشت، با دودستش بالاتر گرفت و گفت: همه‌اش را ازش مطلعیم. اما «زیر همین پرچم» و «با کمک هم» همه‌اش را درست می‌کنیم!

مانند او «هزاران‌هزار»ند مَرد!

می‌دانم که به پشتوانه‌ی همین «هزاران‌هزار» است که چنین جسورانهُ بی‌پروا، به مصاف آنهایی رفته‌ای که حلقه‌ی بسته‌ای از خود و فرزندان‌شان ترتیب داده بودند تا به‌زعم خود، حاکمان ابدی این سرزمین باشند. و میان فرزندان این مرز و بوم، به‌ناحق «خودی‌ ـ غیرخودی» کردند تا حکمرانی ابدی‌شان تضمین شود.


حالا می‌توانم بروم بالا و به آسودگی بخوابم و نگران آینده‌ی گل‌گیسو نباشم که مبادا در سرزمین خودش «دیگر» باشد. چنان‌که من و هزاران مثل من؛ سال‌ها «دیگر» بودیمُ نتوانستیم در وقتی که می‌توانستیم و شایستگیُ صلاحیتُ انگیزه‌اش را هم داشتیم که به کشورمان خدمت کنیم، خدمت کنیم.


لینک متن کامل

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 تیر1388 توسط فرزاد |
Blog Skin