تبليغاتX
الف لام میم

مطلب زیر را مدتی پیش نوشته بودم تا در فرصتی مناسبی بگذارم. دیشب با یکی از دوستان در مورد مسئله ای مشابه صحبت می کردیم. فرصت را مناسب یافتم.


سخت ترین کار ورود به بحث است که کل بحث را هم تحت تاثیر قرار می دهد.

 

یکی از مسایل اجتماعی که بارها در میان بحث ها و سخترانی ها و اظهارنظرها به آن پرداخته شده است، فاصله نسلها و اختلاف نسلهاست.

 

نسل سوم انقلاب نسلی است که به عنوان نسل جوان و آینده ساز کشور و همین طور اکثریت جامعه، زیر ذره بین جامعه شناسان و صاحب نظران و آحاد جامعه قرار داشته است.

 

به دلیل تفاوت هایی که این نسل، از نظر رفتاری و فکری و شیوه زندگی با نسلهای گذشته و نسلهای انقلاب کرده داشته است گاهی به عنوان نسلی بریده از گذشته مطرح بوده است. البته برخی کوشیده اند که این تفاوت را حمل بر ضدیت این نسل با دین و انقلاب کنند ولی رهبر انقلاب و بسیاری از افراد برجسته جامعه نظری خلاف این دارند و این نسل را مومن تر و انقلابی تر و عدالت خواه تر از نسلهای گذشته دانسته اند و حتی پیش بینی کرده اند که در صورت وقوع جنگی دیگر، جوانان بیشتری به میدان نبرد خواهند رفت و صدها حاج همت و حاج احمد و شهید باکری و ... پیدا خواهد شد. که البته در همه موراد سخن از مقایسه بوده است. بحث من پیرامون دین داری اکثریت جوانان یا گرایش بیشترآنان (نسبت به نسل قبل) به معنویت نیست. بلکه می خواهم بدانم این ناهنجاری هایی که در بین این نسل دیده می شود از کجا ناشی می شود و آیا راه حلی برای آن وجود دارد؟ یعنی هدف مقایسه و رتبه بندی نیست و به صورت مطلق به این قضیه نگاه می کنم.

 

در ابتدا باید گفت که به نظر من این «شکاف بین نسلها» مسئله ای است که وجود دارد و نمی توان وجودش را انکار کرد. نسل سوم و دوم انقلاب نتوانسته اند با هم ارتباط عمیق و معناداری برقرار کنند. و البته این اختلاف و تفاوت عمدتا بر سر آرمانها یا دین و دینداری و مسایل اینگونه ای نیست. تفاوت ایدئولوژی و مکتبی نیست. که در بسیاری از موارد در این زمینه همسویی وجود دارد. این اختلافاتی که بین جوان و خانواده وجود دارد به دلیل بریدگی جوان از دین و انقلاب نیست و چه بسا جوان و خانواده اش هر دو پایبند و یا بی قید نسبت به این مسایل باشند ولی باز هم این شکاف و عدم ارتباط مناسب وجود دارد.

 

نقش خانواده

 

خانواده نقشی بسیار حیاتی در دوره نوجوانی و جوانی فرد دارد. قدیم تر ها در کتابهای درسی دبیرستان در این مورد بسیار خوانده بودیم. از نظر اسلام در مورد خانواده و نظر بزرگان دین و دانشمندان گرفته تا تئوری های روانشناسی و ... همگی بر نقش مهم آن تاکید داشتند. اکنون مشاهدات ما در اجتماع نیز به خوبی گویای همین مطلب است. خانواده باید به عنوان ملجا و پناهگاه فرد باشد و جوان احساس کند در مواجهه با مشکلات و مسایل جامعه از حمایت و همراهی خانواده برخوردار است. چنین کسی مسایلش را به راحتی با خانواده در میان می­گذارد و  نزدیکترین اشخاص به او افراد خانواده اش هستند. ولی در بسیاری از موارد چنین ارتباطی شکل نمی گیرد نه خانواده از مسایل جوان اطلاعی دارد و نه جوان برای خانواده جایگاه مشورتی قائل می شود. در این حالت تنها اشتراک و نقطه اتصال چنین جمعی، زیر یک سقف خوابیدن است. پس خانواده نقش حمایتی و مشورتی و ... خودش را از دست می دهد بخشی از این نقشها ممکن است توسط دوستان نزدیک فرد ایفا شوند ولی مسلما بسیاری از آن وظایف مهم انجام نشده باقی می مانند. این مسئله در نهایت به " بریدگی عاطفی"، شکاف نسلی و عدم درک متقابل می انجامد. اگر رفاقت و دوستی بین افراد خانواده به وجود نیامده باشد روزی می رسد که نمی توان چنین رابطه ای را ایجاد کرد و خانواده تبدیل به جمعی غریبه می شوند که نه تنها از روحیات و مسایل و افکار هم درک درستی ندارند بلکه در بسیاری موارد اهمیتی هم به آن نمی دهند. و از آنجایی که افراد (کسانی که روزانه با هم برخورد دارند) نمی توانند نسبت به هم خنثی و بی احساس باشند، افراد بر سر ریزترین مسایل با هم دچار اختلاف و درگیری می شوند. این هم ریشه مسایلی بزرگی است که شاید کمترین آنها پدیده دختران فراری باشد.

 

جوان و اعتراض

 

وقتی در یک سیستم و نظام هماهنگ مرتبط به هم، جزئی از اجزاء دچار نقص شود در کار قسمتهای دیگر هم خلل وارد می شود و آثار این نقص همه سیستم را فرا می گیرد. جامعه و روابط اجتماعی هم به گونه ای است که اگر در قسمتی وظیفه ای به درستی انجام نشود، ناهنجاری هایی در قسمتهای مختلف روی می دهد.

 

متاسفانه در بسیاری موارد ما در برخورد با چنین ناهنجاری هایی، به ریشه و علت آن توجهی نمی کنیم. هر پدیده ای یک معلول است که علتی دارد برای از بین بردن آن پدیده و معضل باید علت را از بین برد. در حالی که ما بیشتر می خواهیم خود معلول را از بین ببریم.

 

به نظر من علت خیلی از ناهنجاری ها و رفتارهای جوانان را باید ناشی از اعتراض دانست. این مسئله مختص به جامعه ما هم نیست بلکه جریان قوی تر آن رپ اجتماعی دهه های گذشته در غرب است. فرد برای نشان دادن اعتراض و نارضایتی خود، به سنت ها و ارزشهای مخاطبِ اعتراضش بی حرمتی و دهن کجی می کند. اگر این مخاطبِ اعتراض، حکومت یا جامعه باشد فرد رفتارهایی از خود بروز می دهد که برخلاف قانون و عرف رایج و حدود پذیرفته شده آن باشد. و اگر این مخاطبِ اعتراض، خانواده باشد جوان به سمتی حرکت می کند که حساسیت خانواده را برانگیزد. ریشه خیلی از گرایشات به سیگار و مواد و یا بی حجابی و لاقیدی را باید در این مسئله دانست.

 

بسیاری از حرکات و رفتارهای ضدارزشی که روزانه در جای جای شهر می بینیم، در واقع فریاد اعتراض جوان است که متاسفانه معمولا شنیده نمی شود. در این مرحله مهم نیست آیا این اعتراض به جا است یا نه؟ و یا اینکه حق با جوان است یا نه؟ مهم این است که ما دلیل و ریشه ی کنش و واکنش ها را به درستی درک کنیم و بعد بتوانیم واکنش مناسبی انجام دهیم. ولی وقتی به این نکته توجه نکنیم ممکن است با رفتارمان این حس اعتراض آمیز را تشدید کنیم و این آتش را شعله ور تر کنیم. گاهی فرد خودش هم با رفتارش مخالف است و فقط می خواهد با رفتارش توجه و نگرانی ما را به خود جلب کند ولی ما با عدم درک درست مطلب باعث لجبازی بیشتر و سرعت بخشیدن به این تغییر منفی می شویم.


پی نوشت:
بحث بالا فقط یک بعد از مسئله است. مسئله ای که ابعاد بسیاری دارد و پیچیده است.
شاید این مقال نگاه کل نگرانه نداشته باشد و فقط بخش کوچکی را مورد بررسی قرار داده باشد. آنهم از دید کسی که نسبت به مسئله جامعیت ندارد.
نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 ساعت 17:8 | لینک ثابت |


پس از انتشار پیش شماره نشریه راه (دی ماه ویژه نامه قیصر امین پور) اولین شماره آن اواخر اسفند منتشر شد. "راه" مجله دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی، توسط تحریره سابق مجله "سوره" (حوزه هنری) منتشر می شود. که آن را بیشتر با چهره هایی چون وحید جلیلی و یوسفعلی میرشکاک می شناسند.

فضای کلی نشریه، را می توان گفتمان انقلاب در عرصه های اجتماعی دانست. هنر انقلابی، جبهه فرهنگی انقلاب، عدالت اجتماعی انقلاب، نقد مدیریت فرهنگی جمهوری اسلامی، تحجر دینی و ... از جمله مباحث و کلیدواژه هایی است که هم پیش از راه (سوره) و هم در راه به چشم می خورد. در گذشته شهید آوینی به عنوان هنر متعهد نقشی پر رنگ در سطور مجله داشت.

از آنجایی که هم اکثر خوانندگان و هم تحریریه، راه را ادامه سوره و شماره +30  آن می دانند، و همچنین روند و اندیشه قبلی بر راه حاکم است در این نوشتار آن دو را به عنوان یک موجودیت بررسی می کنیم.

مهمترین مشخصه سوره را باید در نگاه انتقادی و تیز آن دانست. که در کل باید آن را نقطه مثبت در نظر گرفت. هر چند گاهی به همین نحوه نقدکردن، نقد های جدی وارد است. سوره همواره وضعیت موجود در عرصه فرهنگ و هنر و دین را به چالش می کشد و آن را در شان انقلاب اسلامی نمی داند. آن را حاصل سهل انگاری، بی تدبیری، ابله بودن، عدم بصیرت و نگرش درست انقلابی مسئولان می داند. وجود چنین نشریه ای را باید در ابتدا غنیمت شمرد. هر چند که به بسیاری از مطالب و دیدگاه ها و حتی ظاهر مجله انتقاد دارم ولی وجود آن را و حتی مطرح شدن نظراتش را لازم می دانم. خودم را از مخاطبان آن می دانم و حتی برای گرفتن مجله حاضرم تهران را زیر پا بگذارم و آن را بخرم.

سوره با سردبیری وحید جلیلی را باید حلقه ای زنجیری دانست که یک سر آن در مشهد مقدس و موسسه آرمان است. رابطه نزدیک و شاگردانه­ای هم بین حیدر رحیم پور ازغدی(پدر حسن رحیم پور) و جلیلی و تحریریه سوره وجود دارد. که تاثیر به سزایی بر روی جنبش عدالتخواه دانشجویی و مختصات فکری آنها دارد. و همه این ها را باید در ارتباط با هم تحلیل کرد و در نظر گرفت. شاید بتوان حیدر رحیم پور را پدر معنوی و وحید جلیلی را برادر بزگتر جنبش عدالتخواهی دانست.

به نظرم سوره و حتی جنبش(عدالتخواه) گرفتار یک آفت شده است و آن متفاوت دیدن خود یا به عبارت بهتری خودبرتر بینی است. البته اکثر کسانی که وارد فضای اندیشه و مطالعه و نظر و تحرک می شوند، در معرض این آفت قرار دارند. در میان برخی سطور و در خلال برخی موضع گیری ها به وضوح می توان متوجه وجود این حس شد. مسئولان که خوابند و دیگران که نمی فهمند یا متحجر یا غرب زده اند و فقط ما هستیم که به لزوم این مسایل واقف هستیم و می فهمیم و داریم در جبهه ای جدید برای انقلاب می جنگیم. حتی اگر وضعیت کاملا این گونه باشد باز هم نباید باعث فخرفروشی و خودبزرگ بینی شود. درخت هر چه پر بارتر سربه زیر تر(متواضع تر). جداکردن یا جدا دیدن خود از دیگران و ایزوله کردن خود تنها باعث هدر رفتن بسیاری از نیروهای مستعد، علاقه مند، وفادار، انقلابی و عدالتخواه می شود. به نظرم همین امر باعث شد که جنبش عدالتخواه به جای اینکه واقعا یک جنبش دانشجویی گسترده باشد تبدیل به یک گروه دانشجویی یا حداکثر تشکل دانشجویی شود. پس از پیام رهبری مبنی بر لزوم تشکیل جنبش دانشجویی عدالتخواه، متاسفانه ما شاهد تشکیل گروهی جدا از بقیه گروه های دانشجویی بودیم. و به جای اینکه یک حرکت و جنبش همگانی و فراگروهی باشد، گروهی شد هم­تراز دیگر گروه ها و در کنار آنها.

هر چند سوره می کوشد وارد فهم انقلابی و جدید از دین شود و از تحجر و کهنه پرستی فاصله بگیرد، و در این راه می خواهد امام را شاهد مثال خود قرار دهد، ولی گاهی در مطالب آن سطحی نگری و عدم عمق و فهم دیده می شود. یکی از مسایل مورد پرداخت مجله، عدالت است در حالی که برخی از نوشته ها به جای عدالت بوی حسادت می دهد. یعنی اینکه برخی عدالت را می خواهند، چون نمی توانند ببینند کسانی در اطراف آنها ثروتمند هستند و مال ومنال زیادی دارند حال مهم نیست این ثروت از راه حلال و قانونی و با زحمت بدست آمده یا از راه رانت و حرام. در هر صورت بد است و نباید این گونه باشد.

البته نه اینکه روح حاکم بر مطالب نشریه اینچنین باشد بلکه نمونه هایی وجود داشته است.

یا مثلا در بخش نقد صدا و سیما یا سینما، برخی نقدها بسیار سطحی و ظاهر بینانه است و حاصل دید کوتاه و قشری به دین است. مراجعه کنید به بخش از «ویژه مذهب» تا «مذهب ویژه» در شماره جدید راه  صفحه 43.

البته از اینکه این نشریه بخشی از مسئولیت "تذکر" نسبت به فراموش شدن روح انقلاب و عدالت خواهی در میان آثار فرهنگی و دیدگاه های مدیریتی را به دوش می کشد باید قدردان آن بود.

یکی از مسایلی که امیدوارم در شماره های بعدی راه حل شود، عدم انسجام مطالب هر شماره است. انتشار مجله علاوه بر تهیه مطلب خود نیاز به دسته بندی و انتخاب مطالب خوب هم دارد. مجله از ساختار کلی منسجم و ثابتی برخوردار نیست. چارچوب صفحه بندی و بخش بندی آن مشخص نیست.

مطالب آن مانند جزایز پراکنده و بی ارتباط هستند که فقط کنار هم قرار داده شده اند. نوعی هرج و مرج در انتخاب مطالب و موضوعات دیده می شود. از هر دری سخنی گفته می شود. در حالی که که هرکدام از موضوع ها را می توان در شماره ای جدا به تفصیل مورد پرداخت قرار داد.

و جلد مجله ارتباطی با درون آن ندارد. جلد نشریه به مثابه ویترین است. و باید نشان دهنده مطالب داخل آن و روح حاکم بر آن باشد. ولی در حال حاضر وقتی که صفحه جلد را می بینیم نمی دانیم که چه خواهیم خواند! باید به سابقه ذهنی خود اعتماد کنیم یا اینکه حدس بزنیم و ... . مثلا در همین شماره اخیر (شماره اول اسفند 86) عکس شهید عماد مغنیه (حاج رضوان) و عنوان بشارت پیروزی بر روی مجله نقش بسته در حالی که فقط سه صفحه (از 192 صفحه) به حاج رضوان اختصاص دارد که یک صفحه پیام مقام معظم رهبری، یک صفحه سخنرانی سید حسن نصرالله به مناسبت شهادت ایشان و یک صفحه هم واکنش روزنامه های صهیونیستی به شهادت وی است.

و دیگر تیتر های روی جلد هم به خوبی گویای موضوع مطالب مجله نیست.

یک مثال خوب در این زمینه نشریه همشهری جوان است که به قولی مخاطب آن طیف خاکستری و نیمه مذهبی جوان است و عامه پسند تر از امثال راه و سوره است. این مجله دارای چارچوب صفحه بندی و بخش بندی مشخص و ثابتی است. خواننده می داند که که چه مطلبی در کجا خواهد آمد. و جلد آن هم تا حد خوبی گویای مطالب آن شماره است و خواننده می داند که به چه موضوعاتی پرداخته شده است. در هر شماره پرونده ای در باب یک موضوع مورد بررسی قرار می گیرد.

 

در هر حال امیدوارم روز به روز گستره ی کاری و عمق مطالب راه بیشتر شود و برای عوامل آن آروزی ثبات قدم و پایداری و پیشرفت آرزو می کنم.

وبلاگ نشریه راه : http://rahmag.blogfa.com

 

راستی مطالب جالب و خواندنی دانشگاه یا مدرک گاه (صفحه 136) و دانشمندان مسلمان کجا هستند؟ (صفحه 139) در مورد تولید علم و دانشگاه را از دست ندهید.

راه در یک شماره کامل می تواند به این موضوع بپردازد. و بحث لازم و جالبی است.

پی نوشت:

وقتی چند روز از این مطلب گذشت، و کسی آن را خواند، نقد کوتاهی بر فیلم سنتوری می نویسم. ان شاءالله.
 

نوشته شده توسط فرزاد در دوشنبه 27 اسفند1386 ساعت 15:42 | لینک ثابت |

پیش نوشت یا مقدمه:

چندین سال است که بحث روشن فکری دینی و روشن فکری در دینی در فضای اندیشه

کشور ما مطرح شده است و افرادی تحت چنین عناوینی، برداشت های جدیدی از موضوعات دین ارائه داده اند که با واکنش هایی از سوی برخی علما و مذهبیون روبرو شده است.

یکی از مطرح ترین این افراد که به نوعی به نماد روشن فکری دینی در ایران نیز بدل شده است عبدالکریم سروش است. با دقت در افکار و آراء ایشان، از گذشته تا حال، چنین به نظر می رسد که یک سیر تغییرات در نظرات وی ایجاد شده است. دکتر سروش از جمله کسانی است که در ابتدای پیروزی انقلاب،  در فضای مبارزه فکری آن دوران و مناظره هایی که بین صاحبان اندیشه مختلف مارکسیستی، اسلامی، لیبرالی، التقاطی و ... انجام می شد، حضور داشته است.

تغییر آراء او سیری خاص داشته است و از شرح خطبه همام نهج البلاغه (اوصاف پارسایان) تا انکار عصمت ائمه و وحی الهی می رسد.

تحلیل دلایل این تغییر یا چگونگی آن هدف ما نیست. بلکه نفس ارائه چنین افکاری مدنظر ما است. مسایلی را که سروش (یا دیگر روشن فکران دینی) در این سالها مطرح کرده اند، بسیاری به عنوان شبهه دینی می دانند و زیر سوال بردن عقایدی که از طرف علما و مراجع دینی مطرح می شده است.

بحث هایی نظیر پلورالیسم دینی، قبض و بسط شریعت، اطلاق عنوان "مرامنامه شیغه غالی" به زیارت جامعه کبیره، انکار شهادت حضرت زهرا، انکار عصمت ائمه و جانشینی آنها پس از پیامبر، عرفی و تجربی دانستن وحی بر پیامبر (احساسی شاعرانه و تجربی) از جمله موارد مطرح شده توسط وی است.

 

اصل سخن:

«بعضي ها وقتي به اين مرحله شك مي رسند مي گويند پس ديگر ولش كن. آنوقت دنبال مسائلي مي روند كه ديگر فكر نكنند. بسياري از اشخاص به اعتيادها وارد مي شوند براي اينكه اساسا فكرشان دنبال اين مسائل نرود، اين خطر است. درجامعه هم همين طور است. اگر اين تشكيکات وارد جامعه نشود خطر است. اگر وارد نشود كم كم مردم آن حالت ديني شان رو به تحجر - كه رو به عفونت - مي رود. درست مثل آب كاملا صافي كه آن را در حوض قرار مي دهيم و اگر مدتي بماند مي گندد. اگر در مردم يك حالت آرامشي باشد وبر معتقدات ديني و مذهبي (هرگونه معتقدات ديني و مذهبي خودمان) تازيانه شك نخورد، در آن صورت عوام پيشتاز آن معتقدات مي شوند. وقتي عوام پيشتاز بشوند، دائم از خودشان چيزي مي سازند و مرتب كم و زياد مي كنند. بعد يك شله قلمكاري از آب در مي آيد كه واويلاست! ولي وقتي يك عده اي پيدا مي شوند وبيرحمانه شروع مي كنند به حمله كردن و به ريشه حمله مي كنند(اين باعث تقويت معتقدات مي شود.)
درست مثل هر جانداري كه وقتي مورد حمله قرار بگيرد به مبارزه برمي خيزد و در نتيجه نيروي داخلي اش بيشتر مي شود. چرا بازوهاي ما قوت ندارد؟ چون هيچ وقت روي آنها فشار نيامده است. ولي اگر يك مدتي ورزش مي كرديم يا اگر شلاق به پشتمان زده بودند و ما را در كارهاي سنگين مي بردند، بازوهايمان مثل بازوهاي پهلوان قم بود. الان دست من از كم نيروترين دستهاي دنياست به طوري كه يك بچه هم مي تواند مشتم را باز كند، چون اين دست كار نكرده و ضعيف شده است. فكر فرد و فكر جامعه هم عينا همين طور است. به خدا همين كسروي به اين مملكت خدمت كرد. او مي خواست خيانت كند ولي خدمت شد. او به تشيع خدمت كرد، يعني همين جور بي پروا به تشيع حمله كرد، از قمه زدن شروع كرد تا خود حضرت علي عليه السلام و خود حضرت صاحب عليه السلام. اگر كسروي پيدا نشده بود و اين حرفها را نمي زد، همان حرفهاي درست كتاب كشف الاسرار آقاي خميني و ديگران هم (در ميان نمي آمد.) حرفهايي كه كسروي و امثال او زدند سبب شد تا عده اي در مقام (جواب) برآيند. آنهايي كه در مقام (جواب) بر مي آيند قهرا تزكيه مي كنند، يعني حرفهاي نامربوط را دور مي ريزند و حرفهاي درست را مي آورند. آيا اگر توده اي ها نيامده بودند و مسائل ماترياليسم و ديالكتيك و... را نياورده بودند، آقاي طباطبايي پيدا مي شد؟ اصول فلسفه و روش رئاليسم و دهها و صدها كتاب ديگر پيدا مي شد؟ پيدا نمي شد. آيا ما و شما هيچ وقت تا حال در عمرمان فكر كرده بوديم كه اصلا اسلام چه فلسفه اي در باب حقوق زن دارد؟ ولي وقتي كساني آمدند و صد تا ايراد گرفتند، آن وقت تازه رفتيم و ديديم عجب خوب شد! راجع به اقتصاد اسلامي و هر چيز ديگري هم همين طور. اين كتاب بيست و سه سال كه علي دشتي نوشته جايش خالي بود. راجع به امت و توحيد و بسياري از مسائل اجتماعي چون مورد حمله بوديم به اندازه لازم كتاب نوشته اند. اما تا حالا كسي به خود پيغمبر حمله نكرده بود و جاي اين كتاب خالي بود. حالا كه اين كتاب نوشته شده، بعدها افراد مي آيند تاريخ پيغمبر را دقيق مطالعه مي كنند، حرفهاي صحيح را از ناصحيح تشخيص مي دهند و يك تاريخ حسابي مي نويسند، تازه آن وقت شخصيت پيغمبر خوب نمايان مي شود.

اگر واقعا چيزي حقيقت باشد از ضربه نبايد بترسد، اگر باطل باشد حق دارد بترسد. چون وقتي چيزي اساس ندارد با يك هجوم مختصر از ريشه كنده مي شود و مي افتد، ولي اگر چيزي اساس داشته باشد و ريشه اش به جايي بند باشد نبايد بترسد. يك درخت زنده نبايد بترسد.»
مطلب بالا به نقل از شهید مطهری است.

که همین مضمون ها را در جاهای دیگری هم در کتابهایش دارد. در جایی دیگر به این مضمون می گوید که بزرگترین خدمت را به اسلام همین کسانی کرده اند که شبهه در دین مطرح می کنند. چون باعث می شود علمای دین به دنبال جواب دادن به این سوالها بروند و نظر اسلام را کشف و استخراج کنند و این باعث قوام و استواری بیشتر دین می شود.

پس اگر از دیدگاه شهید مطهری به قضیه نگاه کنیم، وجود امثال سروش مفید و غنیمت است. اما باید نکته ای را در نظر داشت. انتشار چنین نظراتی در جامعه و در بین اقشار عادی مردم در ابتدا باعث تزلزل اعتقادات یا رخنه شک در ذهن آنان می شود ولی برخی از این گذرگاه عبور نمی کنند و در آن منزل می کنند و این آغاز انحراف در عقاید وی می شود. بسیاری از کسانی که در معرض این شبهه ها هستند هرگز به دنبال جواب به آن بر نمی آیند و آن شبهه را می پذیرند.

از طرف دیگر وظیفه علما پاسخ به این پرسش ها، ارائه کردن آنها در جامعه و ایمن کردن مردم است. ولی جامعه ما با داشتن این همه عالم دینی و متفکر و آیت الله و ایدئولوگ مدعی، در مقابل شبهه های سزوش تنها به فحاشی و تخریب پرداخته است. تنها آیت الله سبحانی و بهمن پور در مواردی اقدام به مناظره کتبی و نامه نگاری با وی کرده اند که بسیاری از مردم و حتی فرهیختگان از وجود چنین جوابیه هایی بی اطلاعند چون شهرت و نفوذ شبهه افکن (سروش) بسیار بیشتر از جواب دهنده است. و علمای دیگر که از شهرت و نفوذ بیشتری برخوردار بوده اند، کاری چندان از پیش نبرده اند. شاید بتوان این را کم کاری علما دانست. و این می شود که کم کم کار به جایی می رسد که پس از انکار وحی الهی توسط وی، یک کارگردان (مجید مجیدی) باید بیاید و موضع گیری کند.

به نظر این حقیر در این مواردی که به اعتقادات و مسلمات دین مربوط می شود، علاوه بر اینکه لازم است علما از نظر علمی پاسخ دهند، مردم هم باید در حد خویش موضع گیری کنند. و کاری که مجید مجیدی کرد شجاعانه و قابل تقدیر است.

مجیدی در نطق خود که در انجمن روزنامه نگاران مسلمان ایراد می شد گفت: " اگر روزگاری کودکان و دیوانگان سنگش می‌زدند و دندان و پیشانی مبارکش را می‌شکستند و در برابر اندیشمندان دور از خدا شاعر و نادانش می‌خواندند، در جاهلیت نوین نیز مانند جاهلیت اولی داستان تکرار می‌شود. نابخردان و کودک‌صفتان با هجو و کاریکاتور با او به ستیز برمی‌خیزند و اندیشه‌ورزان دنیاطلب شاعر و نادانش می‌خوانند و چون جاهلیت پیشین قرآن را "اساطیر الاولین" می‌دانند."

"اینجا می‌گویم که من نه از موضع دفاع از حاکمیت و دولت ـ که می‌دانید مرا با سیاست و سیاست‌پیشگی کاری نیست ـ که از موضع یک مسلمان، یک هنرمند پیرو مکتب اهل بیت، انزجار خود را از آنچه یک به اصطلاح روشنفکر گفته است اعلام می‌کنم و از همه آنان که در مقابل این جفای بی‌نظیر سکوت پیشه کرده‌اند، گله‌مندم."

" اما امروز که از زبان خودی ناپسندترین نسبت‌ها به آن بزرگ و کتاب هدایتش قرآن داده می‌شود، سکوت همه جا را دربر می‌گیرد و جز یکی دو صدایی کم‌جان هیچکس فریاد نمی‌زند که چرا دوباره از پس قرن‌ها به پیامبر نسبت شاعری می‌دهند و قرآنش را احساسات شاعرانه و خطاپذیر می‌خوانند."

 "اگر آن روز که روشنفکران مذهبی عصمت و علم غیب ائمه را زیر سئوال بردند و نفی کردند یا مسلمات تاریخی چون غدیر و شهادت حضرت زهرا (س) را افسانه خواندند یا مانند همین قلم منحرف زیارت جامعه کبیره را "مرامنامه شیعه غالی" برشمردند سکوت نمی‌کردیم، امروز جسارت را به مرحله پیامبر و قرآن نمی‌رساندند تا علنا پیامبر را فردی عامی و ناآگاه و همسنگ افراد جاهلی بدانند و قرآن، کلام الهی را، محصول بشری بخوانند."

مجیدی در پایان یادداشت خود می‌آورد: "کسی که ادعای مولوی‌شناسی می‌کند و برای او بیش از معصومان ارج و اعتبار قائل است، بداند که به حکم مرادش مولوی کافر است؛

گرچه قرآن از لب پیغمبر است / هر که گوید حق نگفت آن کافر است.

این همه آوازها از شه بود / گرچه از حلقوم عبدالله بود."

 

پی نوشت:

سوال اینجاست که در مقابل این توهین ها و شبهات علمای ربانی و بزرگان دینی و اندیشمندان مشغول چه کاری هستند که فقط یک کارگردان باید اعتراض کند. شاید نزدیک انتخابات است و بزرگان در حال ائتلافند.

نوشته شده توسط فرزاد در سه شنبه 21 اسفند1386 ساعت 22:16 | لینک ثابت |

نوشتاری تحلیلی (!) پیرامون آزمون های ورود به دانشگاه باتکیه بر کارشناسی ارشد(1)

 

در حال حاضر گزینش دانشجو برای ورود به دوره تحصیلات تکمیلی کارشناسی ارشد در کشور ما از طریق برگزاری آزمون ورودی متمرکز انجام می شود.(سازمان سنجش متولی برگزاری چنین آزمونهایی است و به طور هماهنگ در سراسر کشور این آزمون را نیز برگزار می کند).

با نگاهی به نحوه برگزاری این امتحان و مسایل دخیل در آن می توان روشن کرد که آیا این راه و روش عادلانه، استاندارد و در راستای کمک به پیشرفت علمی است یا خیر؟

 

به نظر می رسد آنچه در حال حاضر اعمال می شود راه درستی برای سنجش میزان توانایی های فرد نیست.

افرادی که دوره کارشناسی خود را به پایان برده اند در سال آخر تحصیل خود (معمولا) در این آزمون نام نویسی کرده و بعد از چند ماه مطالعه و آماده کردن خود در امتحان شرکت می کنند. این امر باعث شده است که برای کنکور ارشد نیز مشکلاتی همانند کنکور سراسری ایجاد شود. و قبولی فرد تا حد زیادی به همین چند ماه مانده تا کنکور وابسته شود و مطالعه برخی متون و جزوه های خاص.

و این همان راهی است که ما در زمینه کنکور سراسری رفته ایم و اکنون به این تنیجه رسیده ایم که اشتباه است و به دنبال راهی برای جایگزینی آن می گردیم. و در حالی که مجلس شورای اسلامی حذف کنکور تا سال 90 را تصویب کرده است، در زمینه کنکور ارشد ما به همان راه می رویم.

ایجاد کلاسهای کنکور و تست زنی و همچنین جزوه و آزمون آزمایشی جزوی از این پدیده است. و برای کنکور ارشد غیرقابل تحمل تر می باشد. چگونه می توان در زمینه دروس تخصصی که انتظار می رود برای حل مشکلات کشور به کار گرفته شود کلاس تست دایر کرد؟ و نکته کنکوری استخراج کرد؟

این تنها باعث می شود دانشجویان به جای فراگیری مطالب مفهومی و عمیق دچار سطحی-خوانی شوند.

از طرف دیگر معیار ما برای گزینش دانشجو در مقاطع بالاتر چه باید باشد؟ آیا عملکرد فرد در دوران تحصیلش مهم تر است و یا تسلط او بر نکات کنکوری؟ بسیار ابلهانه است که ما برای دخالت دادن سابقه تحصیلی فرد، از تاثیر معدل کارشناسی او استفاده می کنیم. چرا ابلهانه؟ به دلایل فراوان که بعضی از آنها در ادامه می آید:

1- مانند روز روشن است که دانشگاه های مختلف دارای سطح علمی متفاوتی هستند و امتحاناتی که می گیرند از نظر میزان سختی و آسانی بسیار متفاوت است. امتحانی که برای یک درس در دانشگاه صنعتی اصفهان گرفته می شود با امتحان همان درس در دانشگاه آزاد یا پیام نور آمل یکی است؟ مسلما تفاوت از زمین تا آسمان است. ولی در حال حاضر معدل کسی که دانشگاه اول تحصیل کرده است با کسی که در دانشگاه دوم درس خوانده است یکسان در نظر گرفته می شود.

2- حتی اگر دو نفر در یک دانشگاه هم تحصیل کنند باز هم معدل معیار درستی برای مقایسه این دو فرد نیست. کسانی که در دانشگاه مشغول هستند این گفته مرا تایید می کنند. چون یک درس خاص (مثلا دینامیک) در یک دانشگاه توسط افراد و اساتید متفاوتی ارایه می شود. و اکثر درسها توسط چند استاد ارایه می شود و نحوه ارایه این درس ها هم متفاوت است. اطلاق عناوینی چون "گلابی" و "هلو" به برخی اساتید دلیلی بر صحت این مدعاست. و معمولا موقع ثبت نام کلاس این استادهایی که راحت و خوب نمره می دهند زودتر پر می شود و استاد های سخت گیر و بد نمره پر نمی شوند. دانشجویی درسهای خود را با این اساتید گلاب می گذراند و معدل بالایی کسب می کند و کسی که همان درس را با استاد دیگری گرفته است از این فیض معدل محروم است. بنابرین اینکه فرد فلان درس را با چه نمره ای پاس کرده مهم نیست بلکه مهم این است که با چه نمره ای و با چه استادی در چه دانشگاهی و در چه ترمی پاس کرده است.

3- یک فرد در دوران تحصیل دروس متفاوتی را باید بگذراند. تعدادی از دروس تخصصی گرایش اوست (مثل VLSI برای سخت افزار کامپیوتر یا مخابرات 2 برای گرایش مخارات برق). تعدادی از دروس تخصصی رشته اوست و بین گرایش های همان رشته مشترک است(مثل ساختمان داده برای کامپیوتر یا استاتیک برای مکانیک). تعدادی از دروس به عنوان دروس عمومی هستند که ارتباطی با رشته خاصی ندارند و برای همه رشته ها مشترک است(مثل ادبیات و اندیشه اسلامی و ریشه های انقلاب و تربیت بدنی). معدل دانشجو عصاره ای نمره های این دروس است و فرقی نمی کند شما برای دروس تخصصی چه نمره ای کسب کرده اید و برای دروس عمومی چه نمره ای؟
سوال اینجاست که برای گزینش دانشجو در رشته ای تخصصی آیا نمره دروس تخصصی مهم تر است یا دروس عمومی؟ در حالیکه تاثیر همه دروس در معدل یکسان است. مسلم است که کسی که دروس تخصصی گرایشی را با نمره بهتری گذرانده است بر کسی که دروسی نامرتبط با گرایش را با نمره بهتری پاس کرده، اولویت دارد. حال آنکه ممکن است کسی به مدد همین دروس نامرتبط معدل بهتری کسب کند و بتواند از فرد دیگری که در زمینه تخصصی مهارت بالایی دارد پیشی بگیرد.

4- چند سال است که مطابق قانون جدید هرکسی با هر مدرک کارشناسی می تواند در آزمون هر رشته ای دیگر شرکت کند و نیازی نیست که رشته تحصیلی کارشناسی او با رشته امتحانی اش مرتبط باشد. یعنی کسی که لیسانس شیمی دارد می تواند در کنکور رشته برق شرکت کند یا مثلا کسی که لیسانس ریاضی دارد در آزمون رشته روانشاسی شرکت کند. و اگر هم قبول شد که مفت چنگش. قبلا فقط رشته های مرتبط می توانستند در آزمون همدیگر شرکت کنند مثلا مکانیک و هوافضا یا برق و کامپیوتر یا ... .
تا اینجای مسئله ایرادی ندارد. مسئله جایی بروز می کند که تاثیر معدلهای آنها مانند هم است یعنی معد فردی که روانشناسی خوانده است با کسی که شیمی خوانده است یکسان تلقی می شود(و اینجاست که نشان می دهد کاربرد کلمه ابلهانه به جا و درست است). یعنی معدل دو نفر که هیچ درس مشترکی در لیسانس نداشته اند با هم مقایسه می گردد(!!!!).

5- و ...

 

از طرف دیگر ما در سطح کلان از دانشگاه بیشتر انتظار کارهای پژوهشی داریم تا آموزشی. و مسئولان امر هم دم از پژوهش و لزوم آن می زنند. یکی از آثار تاثیر معدل در گزینش دانشجو این است که فرد به جای پرداختن به کارهای علمی و پژوهشی بیشتر به دنبال کسب نمره است. و به دنبال استادهای سطحی تر می رود.

امروز اگر کسی در دوران کارشناسی اش کاری تحقیقاتی کرده باشد یا مقاله ای داده باشد یا در پروژه ای مشارکت داشته باشد این مسئله در کنکور او لحاظ نمی شود(؟!). و طبیعی است که افراد کمتر به دنبال اموری از این دست حرکت کنند و حتی برای پروژه کارشناسی شان هم با دنبال موضوعی راحت تر و (تکراری) می روند تا نمره بهتری بگیرند و زحمت کمتری کشیده باشند. این کار ضریه بزرگی با جهت گیری های کشور در زمینه پژوهش وارد خواهد کرد. و دانشگاه را تبدیل به یک دبیرستان بزرگ خواهد کرد با این تفاوت که مختلط است و خوابگاه دارد(!).

آنچه گفته شد بخشی از مشکل بود آن هم پیرامون معدل و ... و مسئله دیگر خود آزمون است و محتوای آن و چگونگی سوالات آن که در بخش بعدی در آینده نزدیک خواهم نوشت. ان شاءالله.

 

پی نوشت :

1- این مطلب را قبل از اعلام نتایج نوشته ام تا قبولی یا عدم قبولی ام تاثیری بر محتوای آن نداشته باشد.

2- مثنوی هفتاد من است آنچه که می توان در مورد این موضوع بلغور کرد.

3- این فقط بخشی از مشکل ما در جهتگیری ورود به دانشگاه بود و مسئله جهتگیری خود دانشگاه قصه ای و غصه ای دیگر است که آن هم بماند برای وقتی دیگر.

نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه 5 اسفند1386 ساعت 11:39 | لینک ثابت |

محمد کاظم کاظمی شاعر فارسی زبان افغان است که اکنون سالهاست در ایران زندگی می کند. و در کار شعر و ادب فارسی است.

من پس از خواندن کتاب "قصه سنگ و خشت" او از شعر او در شگفت شدم و ارادت خاصی به تازیانه های شعر او پیدا کزدم. برای او احترام فوق العاده ای قائلم. و ای دریغ که گیتی این چنین افرادی کم بیاورد.

مقاله زیر نوشته اوست در وبلاگش که ابتدا آن را در وبلاگ دوست عزیزم محمد حسین امینی دیدم.

محمدکاظم کاظمی

لهجه فارسی افغانستان در ‌چهارخانه

یادآوری.

این نوشته، تاملی است دربارة مجموعة تلویزیونی «چهارخانه» که هم‌اکنون هر شب از شبکه سه سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش می‌شود. من این مطلب را برای روزنامة «جام جم» که به واقع ارگان نشراتی صدا و سیمای ایران است فرستادم، ولی متولیان امر در آن نشریه از چاپ آن خودداری کردند. بنابراین من بهتر می‌بینم آن را در وبلاگ خویش، یعنی تنها جایی که در آن اختیار تمام دارم، درج کنم، چون به نظر می‌رسد که مطرح کردن این سخنان در مطبوعات ایران، نوعی شناکردن بر خلاف جریان آب است.

 

بسيار رنجبار است كه كسي لهجه‌ات‌، اين ركن مهم هويتت را به سخره بگيرد. و رنجبارتر اين است كه لهجه‌اي نازيبا و ناخوشايند را به تو نسبت دهند و آن را به نام تو به سخره بگيرند. و اين رنجي است مضاعف‌.

ما مهاجران افغان در ايران‌، هر شب با ديدن مجموعه طنز «چهارخانه‌» چنين رنجي را متحمل مي‌شويم‌. البته ما مردم‌، فرزند رنجيم و با آن بزرگ شده‌ايم‌، ولي اين بار، دشواري در اين است كه زبانمان را به سُخره گرفته‌اند و زبان خانة حقيقت آدمي است‌.

باري‌، من به ديگر جوانب شخصيتي با عنوان «نذير شنبه‌» در اين مجموعه درنمي‌پيچم و از اينها به اختصار مي‌گذرم كه در افغانستان كسي را «شنبه‌» و «يك شنبه‌» نام نمي‌نهند و خود مي‌دانند كه اينها نام روزهاي هفته است‌، نه نام آدميان‌. فقط كلمة «جمعه‌» آن هم به خاطر قداستي كه دارد، وارد بعضي نامهاي ما شده است‌، مثل «جمعه‌گل‌» و امثال اينها. و نيز به اين موضوع نمي‌پيچم كه نحوة حضور اين شخصيت و اين كه به مرور زمان‌، از كارگري به مراتب و شئون ديگر اجتماعي مي‌رسد و حتي جاي را براي ديگران هم تنگ مي‌كند، خود كنايه‌گونه‌اي است بر حضور مردم مهاجر افغانستان در ايران‌.

باري‌، نقطة تأكيد و گلاية اصلي من كه حدود بيست سال است در اين مملكت قلم مي‌زنم و دربارة زبان فارسي افغانستان و ايران پژوهشهايي كمابيش هم داشته‌ام‌، اين است كه به‌سخره‌گرفتن لهجة هر فارسي‌زبان‌، چه ايراني و چه غيرايراني‌، در اين روزگاري كه ما فارسي‌زبانان نياز به همراهي و همسويي با هم داريم‌، كاري است ناستودني‌. اين بسيار فرق مي‌كند با اين كه در برنامة كودك‌، لهجة فلان قبيلة افريقايي را تقليد مي‌كنند (مثلاً در برنامة فيتيله‌) چون تشابه يا عدم تشابه اين صورت تقليدشده با اصل آن‌، نه چندان محرز است و نه چندان مهم‌.

از اين گذشته‌، چنان كه پيشتر اشاره كردم‌، اين تقليد از لهجة افغانستان‌، متأسفانه بسيار مضحك و ناشيانه از كار درآمده است‌. شايد بگوييد اين ويژگي يك برنامة طنز است‌، ولي همگان نيك مي‌دانيم كه طنزآميزبودن يك مجموعة تلويزيوني‌، نمي‌تواند جوازي براي به سخره‌گرفتن لهجه‌ها باشد، چون يك طنز واقعي‌، بايد بيش از لهجه‌هاي خنده‌آور، بر عناصر باطني‌تر و عميق‌تري متكي باشد، به‌گونه‌اي كه با يك لهجة معيار و بهنجار نيز تأثير خود را برجاي گذارد، چنان كه ديگر شخصيتهاي اين مجموعه‌، لهجه‌هايي سالم و مطابق هنجار دارند. اگر در اينجا نيز ما شخصيتي مي‌داشتيم كه تا حدود زيادي معرّف چهرة واقعي مردم افغانستان باشد، البته جاي چنين چند و چوني نبود.

از آن گذشته‌، من نمي‌دانم كه چرا فقط در برنامه‌هاي طنز نوبت به ما مردم مي‌رسد و چرا كمتر اتفاق افتاده است كه در مجموعه‌هاي تلويزيوني‌، باري يك افغان واقعي‌، با همان رفتار و گفتار طبيعي خودش نشان داده شود، تا حداقل زمينة شناخت بهتر ميان همزبانان فراهم آيد. به راستي شما مي‌خواهيد از همزبانانتان در آن سوي مرز، يعني از بخش عمده‌اي از فارسي‌زبانان دنيا، چه تصويري به مردم خود ارائه كنيد؟ به راستي اين به نفع اين حوزة زباني و فرهنگي است‌؟

البته سازندگان مجموعه‌، گويا براي پيش‌گيري از انتقادهايي كه از اين رهگذر بر كارشان وارد مي‌شود، داستان را چنين تنظيم كرده‌اند كه اين «شنبه‌» به واقع يك ايراني است كه خود را افغان وانمود كرده است‌. ولي اين تمهيد، در كل مجموعه بسيار كمرنگ است و در هر حال‌، اين شخصيت از هر جايي باشد، گويا لهجة افغانستان را تقليد مي‌كند و تأثير منفي خود را بر جاي مي‌گذارد.

باري‌، چنان كه گفتيم‌، دردآور اين است كه آنچه با عنوان لهجة افغانستان در اين مجموعه به نمايش درآمده است‌، با لهجة فصيح‌، شيرين و فاخر مردم اين كشور تفاوتي بسيار دارد. زبان فارسي در افغانستان‌، از جهاتي‌، دست‌نخورده‌، خالص و باستانگونه (آركائيك‌) باقي مانده است‌، به گونه‌اي كه مي‌تواند يادآور لهجة فارسي كهن‌، حتي فارسي كهن ايران كنوني باشد.

نماياندن درست و صادقانة لهجة مردم افغانستان‌، به واقع تصويركردن بخشي از تاريخ پرافتخار زبان ادب فارسي است‌. اين لهجه مي‌تواند همانند يك شي‌ء تاريخي گرانبها براي مردم ايران نيز جذاب باشد. ما شنيده‌ايم داستان حيرت‌كردن استادان دانشگاه ايران را از اين جملة يك دختر فقير در كابل كه به دوستش گفته بود «شرمت باد، از بيگانه دريوزه مي‌كني‌؟»1 و ديده‌ايم كه يك نويسندة صاحب‌نام ايران‌، باري نام مقاله‌اش را از گفتارهاي يك كارگر افغان انتخاب كرده بود كه «از تلخ پروا نيست‌».2

چنان كه پژوهشگران زبان و ادب فارسي مسجل كرده‌اند، لهجة فارسي افغانستان و تاجيكستان‌، به‌ويژه در نظام آوايي خود، با لهجة كهن فارسي قرابت بسياري دارد. بررسي شعر مولانا، فردوسي و حتي حافظ، نشان داده‌است كه قرائت درست شعر آنان‌، بيش از آن كه به لهجة رايج در ايران كنوني نزديك باشد، به لهجة افغانستان نزديك است‌. مثالها و شواهد اين بحث‌، بسيار است و من فقط به منابع مورد نظر ارجاع مي‌دهم‌.3

با اين وصف‌، مي‌توان گفت كه ما در افغانستان امروز، به واقع لهجة ايران قديم را مي‌بينيم‌، كه مردم آن روز طوس و اصفهان و شيراز بدان سخن مي‌گفته‌اند. در ايران‌، همان‌گونه كه تحولات سازندة زبان بيشتر بوده است‌، گويش فارسي نيز بيشتر تغيير كرده است‌، ولي در افغانستان به تبع ركود نسبي زبان‌، لهجة قديم سالم‌تر باقي مانده است‌. يادآوري مي‌كنم كه اين سخن ما دربارة لهجة واقعي مردم افغانستان است‌، نه آنچه از زبان نذير شنبه و آن دوستش در مجموعة «چهارخانه‌» مي‌شنويم‌.

براي ما مردم افغانستان ماية مباهات است كه بعضي واژگان كهن فارسي را حفظ كرده‌ايم‌. بسياري از ما، به «اجاق‌»، «آتشدان‌» مي‌گوييم‌; به «چكمه‌»، «موزه‌» مي‌گوييم‌; به «شلوار»، «ازار» مي‌گوييم‌; به «سفره‌»، «دسترخوان‌» (دستارخوان‌) مي‌گوييم و كسي كه با اين واژگان آشنا باشد، لاجرم شاهنامة فردوسي و تاريخ بيهقي و ديگر متون كهن فارسي را بهتر درك مي‌كند.

ولي به همان ميزان‌، ماية دريغ است كه در شبكه‌هاي گوناگون صدا و سيما، تقريباً هيچ‌گاه به اين ذخاير زباني اشاره‌اي نشده و راهي براي دادوستدهاي سازنده كه پيوستگي بيشتر ميان فارسي‌زبانان را سبب خواهد شد، باز نشده است‌.

با اين وصف‌، به نظر مي‌رسد آنچه در مجموعة «چهارخانه‌» ديده مي‌شود ـ صرف نظر از جوانب اجتماعي و كنايه‌هاي خاص آن ـ كاري در راستاي شناخت و همدلي بيشتر ميان فارسي‌زبانان نيست‌. حتي مي‌توان گفت در اين مجموعه‌، به صورت غيرمستقيم‌، لهجة فاخر فارسي قديم ايران نيز به سخره گرفته شده است‌.

 

  پي‌نوشت‌ها

1. شفيعي كدكني‌، محمدرضا، موسيقي شعر; چاپ دوم‌، تهران‌: آگاه‌، ۱۳۶۸ صفحة ۲۶.

2. عنوان مقاله‌اي است از يوسفعلي ميرشكاك كه متأسفانه نشاني آن را در اين لحظه ندارم‌.

3. شواهد اين بحث را مي‌توانيد در اين منابع بيابيد:

ـ روان فرهادي‌، عبدالغفور، «ياري شاهنامه در پژوهش‌ِ تلفّظِ واژه‌هاي فارسي‌»، برگ بي‌برگي‌، به كوشش نجيب مايل هروي‌; چاپ اول‌، تهران‌: طرح نو، ۱۳۷۸، صص ۱۴۱ ـ ۱۷۲.

ـ فكرت‌، محمدآصف‌، «لهجة بلخ و دريافت بهتر سخن مولوي‌»; نثر دري افغانستان‌; جلد دوم‌، چاپ اول‌، پشاور: بنياد انتشارات جيهاني‌، ۱۳۸۰.

ـ وحيديان كاميار، تقي‌; «زبان فارسي در عصر حافظ»، در قلمرو زبان و ادبيات فارسي‌، چاپ اول‌، مشهد: انتشارات محقق‌، ۱۳۷۶، صص ۱۵۱ ـ ۱۹۴.

ـ بهار، محمد تقي‌; سبك‌شناسي‌: تاريخ تطوّر نثر فارسي‌; ۳ جلد، چاپ نهم‌، تهران‌: مجيد، ۱۳۷۶، صفحات

۲۲۸، ۲۳۰، ۲۳۴، ۳۵۱، ۳۷۸، ۳۹۴ و ۶۳۲.

نوشته شده توسط فرزاد در جمعه 4 آبان1386 ساعت 10:49 | لینک ثابت |

کتاب «من قاتل پسرتان هستم» نوشته احمد دهقان یکی دو سال پیش خیلی سروصدا به پا کرد.

 این مجموعه داستان در فضای دفاع مقدس به بازگویی جنبه هایی ناگفته از واقعیت های جنگ می پرداخت.

بسیاری از منتقدان او را به خاطر آنچه در کتاب آورده بود به باد شدید ترین انتقاد ها گرفتند.

با ورود سید مهدی شجاعی و دفاع جانانه از دهقان، تا حدی از حاشیه ها کاسته شد.

فیلم «پاداش سکوت» برگرفته از داستان «من قاتل پسرتان هستم» است.

در یکی از عملیات ها که نیروها از میان آب عبور می کنند، شخصی زخمی می شود. و دوستش برای اینکه عملیات لو نرود و بقیه اقراد کشته نشوند، مجبور می شود او را در آب غرق کند.

پس از گذشت چندین سال از اتمام جنگ، رزمنده (پرویز پرستویی) می خواهد به پدر دوستش(یحیی) ثابت کند که پسرش شهید نشده بلکه به دست او کشته شده است.

در این راه با هم به دیدن دوستان یحیی می روند و هر کدام سر کاری گرفته اند و طره یاری!!!

یکی از آنها که قبلا مجله ای به نام خاکریز در مورد جنگ منتشر می کرده اکنون مجله ای زرد به نام جوانه در می آورد.

و ...

فیلم از بازیگران بزرگی بهره می برد. رضا کیانیان-که البته در کل فیلم یک جمله دیالوگ دارد- پرویز پرستویی، مهتاب کرامتی- هم در حد یکی دو جمله-، آتیلا پسیانی و... و حتی در یک سکانس علی انصاریان.

مازیار میری کارگردان جوانی است و تاکنون فقط یکی دو فیلم بلند سینمایی ساخته است.

البته فیلم کاملا با داستان اصلی منطبق نیست و در جایی تلطیف شده است و همین هم نقطه ضعف فیلم است.

در آخر فیلم که صحنه ماجرای کشته شدن یحیی به تصویر در می آید، وقتی یحیی زخمی می شود طبق داستان باید داد و فریاد کند و دوستش مجبور شود به سختی و در حالی که یحیی دست و پا می زند او را غرق کند. ولی در فیلم، به جای داد و فریاد یحیی فقط صدای خرخر شنیده می شود. و پرستویی به ارامی و به صورت تایتانیکی دوستش را به زیر آب می برد.

میری می توانست این صحنه را به صورتی تاثیرگذار بسازد که نقطه اوج فیلم باشد و وقتی تماشاگر از سالن خارج می شود این تصویر را در ذهن خود داشته باشد.

می توانست مظلومیت را به درستی و واقعی به تصویر بکشد. کشته شدن در هور.

حیف شد که این گونه تمام شد. ای کاش کمی هم فریاد می زدیم.

نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه 28 مرداد1386 ساعت 15:8 | لینک ثابت |

یزد شهر قنوت و قنات و قناعت.

یزد را دارالعباده نام داده اند که شهر دین و ایمان و بندگی است. بافت مذهبی شهر در اولین گردش در شهر مشخص می شود. هرچند برخی معتقدند که به مدد دانشگاه آزاد و انواع تهاجمات فرهنگی دیگر (!!) شهر چهره مذهبی خود را کم کم از دست می دهد. ولی هنوز هم می توان یزد را شهر قنوت نام داد.

یزد شهر قنات هم هست. کافی است سری به موزه آب این شهر بزنید تا از آمار عجیب تعداد رشته قنات آگاه شوید. مردمی که در دل کویر سخت و خشک و درختچه های مقاوم گز زیسته اند به خوبی دریافته اند که برای آب و آبادانی چه باید کرد.

از ارتفاعات و کوه های اطراف، هزاران رشته قنات به دل شهر آورده اند و هر رشته را به میان خانه ای کشانده اند.

یزد شهر قناعت است. بیشترین استفاده از کمترین امکانات.

چگونه است که در دل کویر سوزان و در کم آبی و کم بارشی آن بتوان باغی به عظمت باغ دولت آباد برپا کرد. و به عنوان سند آبادانی به دنیا معرفی کرد؟

در میان بادهای سوزان و گرمای جهنمی کویر، معماری خانه های یزد به گونه ای است که ظهر ها را می توان در خنکای نسیم و طراوت بهاری در خانه گذراند.

چون یزد شهر بادگیرها هم هست.

ستون بلندی بر فراز خانه که از چهار ظرف مشبک است و باد را به سردآب هدایت می کند. در زیر بادگیر در ارتفاع پایین زیرزمینی هست که آب قنات در حوضی جمع می شود. بادهایی که از بادگیر به داخل می وزند به سطح آب برخورد می کند و نسیم خنک و مرطوب را به داخل خانه می آورد.

آب انبار چیز عجیبی است. اگر در این گرمای تابستان وارد یکی از این آب انبار ها شوید، حتی وقتی که در آن آب نیست و فقط کمی رطوبت به جا مانده است، سرما را با تمام وجود حس می کنید. کمی آب روان کافی بود تا شما احساس یخ زدن بکنید.

در چشم من که زیبایی افسونگرانه اصفهان و مسجد شیخ لطف الله و نقش جهان را دیده ام و هنوز محو اسرار نقش های خم اندر خم فسانه وار آن عظمت هستم نباید نقش دیگر و معماری دیگری زیبا بنماید. ولی ان نمای مسجد جامع واقعا کبیر یزد مرا وا می دارد که همه آن عظمت نگاشته در ذهنم را و حتی نقش بسته در خیال را در سردر آن زیبای اهورایی جا بگذارم و با پایی برهنه و ذهنی عریان وارد آن بنا شوم. شاید چشمانم گوشه ای از آن همه زیبایی را دریابد.

بناهای یزد تفاوتی آشکار با اصفهان دارند. گلدسته ها و گنبد ها و سردر ها در اصفهان همگی پوشیده از کاشی های منقوش هستند و مجموعه ای کاملا کاشی کاری شده اند. در حالی که نماهای یزد تلفیقی از کاشی و خشت (آجر) هستند و این مسئله در تمامی آثار کهن شهر به چشم می خورد. خاک و خشت مایه اصلی در شهر یزد است شاید چون اندک آب باران را و رطوبت را به خوبی به خود می گیرند و شاید استادان معماری بزد دریافته اند که می توان گرمای کویر را به مدد چنین خشت هایی در بیرون ساختمان نگه داشت و همین امر باعث آمیختن کاشی و خشت در بنا های قدیم از جمله مناره های امیرچخماق و مسجد جامع و همچنین گنبد آن شده است.

و جالب اینکه در زیر تابش آفتاب گویی تمام بنا می درخشد و انگار یکپارچه کاشی و آینه است.

 

 

بگذریم از مناره های عظیم مسجد جامع که تنها ظاهر آن کافی است تا انسان را به کرنش در مقابل آن همه شگفتی وادارد. در داخل این مناره ها پله هایی مار پیچ برای بالا رفتن تعبیه شده است و یکی از دو مناره به گونه ای است که دو راه پله دارد و می توان همزمان یک نفر بالا برود و دیگری پایین بیاید و شگفت انگیزتر اینکه هیچ یک از این دو دیگری را نمی بیند!!!. چه می توان گفت؟؟؟

همین کافی است برای به رخ کشیدن عظمت معماری این مرز و بوم.

 

 

به قول دکتر شریعتی زیبایی در زیر انگشتان تشریح می پژمرد.

بگذار این همه زیبایی بکر در ذهنم بماند بدون اینکه دلیلی برای آن دست و پا کنم.

یزد شهری که مرا شیفته خود کرد.

نوشته شده توسط فرزاد در جمعه 29 تیر1386 ساعت 15:51 | لینک ثابت |

بعد از آزادی نظامیان انگلیسی افراد مختلف مواضع مختلف تری گرفته اند:

-    خبرگزاری فرانسه:
احمدی نژاد از شوک وارد کردن به دیگران لذت می برد. او در خارج از ایران یک تندرو شناخته می شود اما علاقه دارد خود را یک پارسا نشان دهد که دست عشق به سوی همه مردم جهان دراز کرده است.

-    شبکه الجزیره:
علت آزادی سریع نظامیان انگلیسی مبهم است.

-    فرانک والتر اشتاین مایر، وزیر خارجه آلمان:
امیدوارم ایران در سایر مسایل هم سیاست عدم تشدید را در پیش بگیرد. به دولت انگلیس تبریک می گویم که توانست این مساله را بصورت دیپلماتیک حل کند.

-    دیک چنی:
وقتی افراد گروگانگیری کنند یا افرادی را بربایند و امتیازهای سیاسی یا چیزهای دیگری دریافت کنند، مایه تاسف خواهد بود. (مصاحبه با ABC)

-    شبکه فاکس نیوز:
در حالی که همه تصور می کردند با اهدای مدال به فرمانده نظامی دستگیر کننده انگلیسی ها بحران تشدید می شود، احمدی نژاد ناگهان همه را بهت زده کرد.

-    رویترز:
به فاصله 30 دقیقه پس از اعلام آزادی ملوانان توسط احمدی نژاد، بهای نفت به شدت کاهش یافت.

مطالب آبی بالا برگرفته از سایت الف است.

بازتاب هم مطلبی در این مورد نوشته بود تحت عنوان "چرا بوش رأفت اسلامي ندارد؟". برخی از نظرات خوانندگان بازتاب را در پایین می آورم.

  •   اقا از اين به بعد سربازان انگليسي براي اينكه يك زنگ تفريح برن و از اوضاع جهنمي عراق يكم راحت بشن بهترين كار يك تجاوز كوچك به ايرانه .
    اي بهشون خوش ميگذره دو هفته عيش و نوش اخرش هم با كلي احترام و تقدير توسط رييس جمهور بدرقه ميشن و مزد تجاوزشون هم كلي هديه و كادو ميگيرن بعد هم يك راست ميرن لندن .
    اعلام كنيد كه بعد دو هفته نميبرشون عراق تا دوباره راحت بيان تجاوز كنن به اب و خاك ايران و لذتش رو ببرن, نگران اين قضيه نباشن كه عين يك زنداني فراري دوباره برشون ميگردونن زندان نه اين خبرها نيست !!!.
    تازه رييس جمهور مهربون ما هم همچون پدري دلسوز وساطتشون رو نزد دولتشون ميكنه تا نكنه خداي ناكرده نگاه چپ بهشون بكنن و طفلكي ها رو از زحمتي كه كشيدن زده كنن.
    اصلا لطف كنيد يك تذكر بديد به اساتيد ادبيات كه قاموسهاي جهان رو به روز رساني كنن و كلمه تجاوز رو از حالت ضد ارزش به ارزش تبديل كنن .
    اين چيزي كه ماديديم تازه فهميديم چقدر اشتباه ميكرديم من يكي فكر ميكردم چقدر اينها كار بدي كردن به ابهاي مرزي ما تجاوز كردن ولي الان فهميدم كه نه اين طرز تفكر من اهانت به بشريت بود من به نوبه خود بايد از اين تجاوز تشكر ميكردم , مگه رييس جمهور و هيات همراه ( تصادفي ) دم در نهاد از اين سربازان اجنبي فداكار تشكر نكرده و امتنان ملت ما رو به عرضشون نرسوندن ؟!
    به هر حال الان كلي اين 15 تا از كارشون خوشحال و خرسندند چه بسا خوشي همين يك تجاوز براي تمام عمرشون خوشي تكرار نشدني باشه .
  •  

  •   ...من از اقاي كلانتري يك سوال دارم...ايا شما واقعا چيزي به اسم اصول گرايي را ان هم از نوعي كه امروزه در بوق كرنا است را باور داريد؟ايا حضراتي كه دم از اصول گرايي مي زنند خود به چنين دورغ بزرگي باور دارند؟كيست كه نداند بسياري در حسرت ايجاد يك سيزده ابان ديگر مي سوزند ؟ گرچه براي مذاركره با امريكا ثانيه شماري مي كنند و پيشنهاد مذاكره بي قيد و شرط رواميدهند...حتما يادتان هست اينان كساني بودند كه حتي حرف زدن درباره مذاكره با امريكا را جرم بزرگي مي شمردند وامروز...بگذريم...باور كنيد دلم براي ساده لوحاني مي سو زد كه با اهنگ طبل تو خالي اينان مي رقصند و ...بهتر است ما نگران شتر هايمان باشيم...يا حق
  •  

  •   بسیار کار خوب و بموقع انجام شددلیلی بر نگهداری بیشتر هم نبود همین قدر برای نشان دادن اقتدار ایران کافی بود کسانیکه میگویند چرا بیشتر ملوانان را نگه نداشتندیا آنها را بعنوان متجاوز باید اعدام میکردند نمیدانندحتی متجاوزینی مثل عراقی ها که تا آخرین گلوله میجنگیدند و هموطنانمان را نیز مکشتند آنگاه اسیر میشدندبا آنها رفتار خوب میشدو در پایان آزاد شدندپس دلیلی بر متشنج تر کردن اوضاع نبودواین نشان داد که ایران با تمام فشارهای بین المللی در اروندرود باعرض یک کیلومتر هم هیچ واهمه ای از متجاوزان پر هیاهو ندارد لطفا شما هم با مقاله هایتان در سدد تحریک افکار عمومی نباشید
  •  

  •   نميدانم چرا رافت اسلامي هميشه بعد ازالتيماتومها وفشارهاي بين المللي ظهور ميكنه و آيا در زمان پيامبر هم همينطور بود و اگر قرار بود مهر ورزي ورافت اسلامي از نوع رئيس جمهور كه براي ايرانيان معنا پيدا نكرده شامل حال به اصطلاح خودشان متجاوزين ميشد بهتر نبود دقيقا بعد از دستگيري انها شامل حالشان بشود
  •