۱) امروز دلم تنگ شده بود. بهونه می گرفت. باز احساس تنهایی می کرد. دوست داشت با بک کسی حرف بزنه. یک کمی دور و برم را نگاه کردم کسی نبود. «م.ج» هم رفته بود.
گفتم بگذار زنگ بزنم به یه رفیقی باهاش یکی دو دقیقه اختلاط کنم. گوشیم پر بود از شماره تلفن های دوست. ولی همشون برای زنگ زدن دلیل می خواستند. اون قدر فاصله ها زیاد شده بود که اگر زنگ بزنی حتما باید کاری داشته باشی، اینکه دلتنگ باشی دلیل خوبی نیست.
۲) گاهی وقتها لحظات خوبی را با کسانی تجربه می کنی. بعد از مدتی دیگه اون آدمها دور و برت نیستند. این میشه که مکانهای قبلی برای آزار دهنده می شوند. باید ترکشون کنی. شرف المکان بالمکین.
۳)تمام.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 5 شهریور1388 توسط فرزاد
|
