به طور کلی آدم سحرخیزی حساب نمی‎شوم. حتی سال‎های قبل از این، از «صبح زود» بدم می‎آمد. شاید به این خاطر که برایم استرس‎زا بوده است. به هر حال اکثر صبح‎های عمرم را خواب بوده‎ام. 

اما چند سالی است که حقیقتا گرگ و میش پیش از طلوع را دوست دارم، آن ساعتی که هوا کم کم در حال روشن شدن است. شاید به این خاطر باشد که در این سال‎هایی که اهل کوه شده بودم بهترین لحظات عمرم در این ساعت‎ها گذشته است. هر وقت برنامه‎ی کوه داشتیم، مخصوصا اگر برنامه چند روزه بوده باشد، این ساعت از روز را در حال کوه‎پیمایی بوده‎ایم. خنکی هوا و ترکیب تاریک-روشن آن و خیلی چیزهای دیگر که نمی‎دانم باعث می‎شده که بسیار بسیار این موقع از روز را دوست بدارم.


دیشب موعد یکی از کنفرانس‎های مرتبط با رشته‎ی ما بود. بچه‎های آزمایشگاه (آنهایی که باید مقاله ارسال می‎کردند) از دیشب تا همین طلوع صبح در دانشگاه مانده بودند و مشغول اعمال آخرین اصلاحات بر روی مقاله‎شان بودند. من هم به تنهایی (البته به انضمام استاد راهنما) درگیر مقاله‎ای بودم و همین باعث شد که شب را در آزمایشگاه به سر ببرم. چند دقیقه‎ای است که ویرایش نهایی مقاله را فرستاده ام و تا حدودی از زیر بار آن بیرون آمده ام. تقریبا همه بچه‌های دیگر رفته اند.


الان که دمدمه‎های طلوع است، تنها نشسته‎ام در آزمایشگاه. بهار تازه به شهر ما رسیده است، باران جزو همیشگی بهارهای اینجاست، ابرها در حال پراکنده شدن اند و زمین خیس است. صدای آواز پرنده‎هایی که نمی‎دانم نامشان چیست در هم پیچیده است. هوای خنک نمناک و این صداها آدمی را یاد صبح‎های رامسر می‎اندازد. 

بی شک، پنجره باز است. و هیچ چیزی در این لحظه آرام‎بخش‎تر از گوش دادن به قرائت زیبای سوره مریم نیست.