طلوع صبح دانشگاه
به طور کلی آدم سحرخیزی حساب نمیشوم. حتی سالهای قبل از این، از «صبح زود» بدم میآمد. شاید به این خاطر که برایم استرسزا بوده است. به هر حال اکثر صبحهای عمرم را خواب بودهام.
اما چند سالی است که حقیقتا گرگ و میش پیش از طلوع را دوست دارم، آن ساعتی که هوا کم کم در حال روشن شدن است. شاید به این خاطر باشد که در این سالهایی که اهل کوه شده بودم بهترین لحظات عمرم در این ساعتها گذشته است. هر وقت برنامهی کوه داشتیم، مخصوصا اگر برنامه چند روزه بوده باشد، این ساعت از روز را در حال کوهپیمایی بودهایم. خنکی هوا و ترکیب تاریک-روشن آن و خیلی چیزهای دیگر که نمیدانم باعث میشده که بسیار بسیار این موقع از روز را دوست بدارم.
دیشب موعد یکی از کنفرانسهای مرتبط با رشتهی ما بود. بچههای آزمایشگاه (آنهایی که باید مقاله ارسال میکردند) از دیشب تا همین طلوع صبح در دانشگاه مانده بودند و مشغول اعمال آخرین اصلاحات بر روی مقالهشان بودند. من هم به تنهایی (البته به انضمام استاد راهنما) درگیر مقالهای بودم و همین باعث شد که شب را در آزمایشگاه به سر ببرم. چند دقیقهای است که ویرایش نهایی مقاله را فرستاده ام و تا حدودی از زیر بار آن بیرون آمده ام. تقریبا همه بچههای دیگر رفته اند.
الان که دمدمههای طلوع است، تنها نشستهام در آزمایشگاه. بهار تازه به شهر ما رسیده است، باران جزو همیشگی بهارهای اینجاست، ابرها در حال پراکنده شدن اند و زمین خیس است. صدای آواز پرندههایی که نمیدانم نامشان چیست در هم پیچیده است. هوای خنک نمناک و این صداها آدمی را یاد صبحهای رامسر میاندازد.
بی شک، پنجره باز است. و هیچ چیزی در این لحظه آرامبخشتر از گوش دادن به قرائت زیبای سوره مریم نیست.
دیگر وقتش رسیده بود که چیزی در مورد این وبلاگ بنویسم، شعر قیصر که « الف لام ميم از لبم ميتراود» را برداشتم. الان سالهای سال است که اینجا چیزهایی مینویسم، مقید نبودهام که چه بنویسم یا ننویسم، برنامهای برای آن نداشتهام. تقریبا هر چه نوشتهام به خاطر دغدغه یا فشاری بوده که در آن لحظه داشتهام. گویی گعدهای گرفتهایم با دوستان و از دردهایمان، از خاطراتمان، از نگرانیهایمان میگوییم.